شود لياقت آليت هيولانى نداشته نفس از عالم بيدارى معطل مانده منتقل مىشود به عالم خواب به نحوى از أنحا . و گاهى مشغول ادراكات حضورى است مر صور باطنى را به عنوان تكرار و استمرار . و گاهى مشغول تخيلات و تفكرات است به عنوان تركيب به توسط آلات باطنى به توجه امعانى و اختيارى هيولانى . و شك نيست كه به سبب اين توجه امعانى هيولانى نيز كه به وجهى فعل تحريكى و هيولانى است ، روح و آلت متخيّله و مفكّره نيز متحلّل « 1 » گشته كلال و ملال عارض مىشود مر نفس را به حيثيتى كه اگر بسيار متحلّل شود لياقت آلت هيولانى نفس نداشته نفس از عالم بيدارى « 2 » معطل مانده منتقل مىشود به عالم خواب به نحوى از أنحا . چه خواب نيست مگر بازماندن قوا و آلات ظاهرى و باطنى نفس از فعل و ادراك ظاهرى و بطلان قوهء تمكينى و توجه اختيارى هيولانى لا غير ، چنانكه موت نيست مگر باطل شدن اين آلات و قوا بالمرّه ، از اين جهت كه شعور هيولانى و قوهء تمكينى هيولانى و توجه اختيارى هيولانى از براى نفس حاصل نيست ، مگر در مرتبه تغمّس به آلات متخيله و واهمه و حس مشترك و به آلات حسيهء خمسهء ظاهريه كه قوىّ على الإحساس باشند ، هرچند كه بالفرض در هواى طلق متقرر بوده به هيچ وجه متوجه به محسوسات خمس « 3 » و مدرك آنها نباشد . و لهذا عالم حس ظاهر ، دار تكليف و دار عمل است و عالم خواب و ماوراى او عالم جزاست اضطرارا .
پس از اين جهت است كه نفس تا منغمس به قواى ظاهرى است قوهء تمكينى و قوهء اختيارى هيولانى دارد . و چون آلات ظاهرى معطل و بيكار « 4 » شود « 5 » ، قوهء تمكينى و قوهء اختيارى هيولانى از او مفقود مىشود تا وقتى كه باز آن قوا قوّت گيرند و نفس باز به آن قوا منغمس شود و بيدار شود .
اما به حسب خواب كه به وجهى راجع به ذات خود و منخلع از عالم محسوسات هيولانى عنصرى و متجرد از افعال و توجهات تمكينى و اختيارى هيولانى است ، گاهى متوجه به صور و اشباح خيالى و وهمى مخزونه در ذات خود است به شرط آلت متخيّله
هامش
( 1 ) . ( م ) : متخلل .
( 2 ) . ( م ) : بيدار .
( 3 ) . ( م ) : خمسه .
( 4 ) . ( م ) : + و بيكار .
( 5 ) . ( م ) : + و .