تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
شعاع بصرى ، جوهر است يا عرض . نتواند بود كه جوهر باشد ، چنان‌كه ظاهر است ، پس بايد عرضى باشد روحانى و نورانى غير ذى وضع كه حادث شده باشد به سبب توجه نفس به متوجه إليه به شرط آلت باصره و مبصر و به شرط ضوء شمسى يا نارى بر هواى ما بين رائى و مرئى ، و متشكل شده باشد به شكل مخروطى مضلّعى يا غير مضلّعى مبصر و متوجه إليه نه بالذات ، يعنى بالعرض لون ممتد و مشكّل باشد نه بالذات ؛ چنان‌كه حادث مىشود نور و شعاع غير ذى وضع شمس از جرم شمس بر جسم شفاف يعنى هوا به شرط جسم كثيف دفعتا . شك - اگر كسى استبعاد كند و گويد كه از عقل دور است كه عرض روحانى قائم باشد به جسم مادى ، گوييم : اين محض استبعاد وهم است نه عقل ، از آن جهت كه هرگاه به برهان هندسى كه مقدماتش بديهى است ثابت شد كه در آينهء مقعّر مذكور به وضع مذكور شبح وجه ديده نمىشود ؛ و ثابت شد كه در انطباع شبح مبصرات در آلت نفس شرطى ديگر سواى شروط ستهء مذكوره كه منعكس و منعطف و شديد و ضعيف تواند شد ، در خارج موجود است ؛ و ثابت شد كه موجود فى الموضوع است ؛ و ثابت شد كه موضوعش نفس و آلت نفس نيست و در ما نحن فيه غير هوا موضوعى ديگر نيست ؛ پس بايد كه موضوع اين موجود فى الموضوع هوا باشد . و أيضا هرگاه دليل بر عرض بودنش باشد و بر عارض نبودنش بر هوا نباشد ، پس عارض بر هوا بودنش جايز خواهد بود . و أيضا هرگاه ثابت شده باشد كه هواى ما بين سامع و مسموع ، مكيّف به شبح تركيب الفاظ مىشود و آلت خيال ، مصوّر به شبح خيالى مىگردد ، پس هرگاه شبح روحانى كه عرض نورانى شبحى است جايز باشد كه قائم به آلت خيال ، يعنى به روح دماغى باشد ، و شبح مسموعات كه عرض روحانى است قائم به هواى ما بين سامع و مسموع باشد ، پس جايز خواهد بود كه نور روحانى بصرى ، قائم به هواى ما بين رائى و مرئى باشد . اگر گويى : چيزى كه حالّ و سارى باشد در موضوعى محال است كه گاهى حركت و نفوذ كند در موضوع خود مستقيما بالذات و گاهى حركت و نفوذ كند در او منعكسا و منعطفا بالذات ، گوييم : اطلاق لفظ حركت و نفوذ و انعكاس و انعطاف به نور روحانى