تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
مخروطى . و ظاهر اين دو عبارت كالتناقض است . و مع ذلك اگر مؤلّف از خطوط مىداند و مرادش از خطوط ، اجسام دقاق است ، چنان‌كه فاضل برجندى گفت ، پس بايد كه تصريح به او شود تا متعلم « 1 » امر بديهى البطلان را موضوع علم خود نسازد ، با اينكه جسم شعاعى بودن نيز مفاسد دارد ، چنان‌كه بعد از اين خواهيم گفت - إن شاء اللّه . و همچنين آنچه در باب بيست و هشتم گفت : فهى أى الخطوط تنعكس « 2 » على نقطة واحدة و هى نقطة « ه » أى المخرج الشعاع فلا يرى فى ذلك المرآة شىء غير نقطة [ « ه » ] ، اگر مراد از خط شعاعى خط حقيقى است يا جسم شعاعى دقيق ، همان بحثها وارد مىآيد كه گفته شد و خواهد شد - إن شاء اللّه . اما بحثى كه بر فاضل برجندى وارد مىآيد اين است كه : شعاع بصرى اگر اجسام دقاق شعاعى باشد ، خالى از اين نيست كه جسم تعليمى است يا جسم طبيعى عينى ، يعنى جوهر مركب از ماده و صورت . پس اگر جسم طبيعى باشد ، لازم آيد كه احكام و خواص جسم طبيعى بر او مترتب بوده يا ساكن باشد يا متحرك به حركت حقيقى تدريجى و زمانى ، يا خفيف « 3 » بالطبع بوده متعلّق به علو باشد ، يا ثقيل بالطبع و متحرك به سفل و مانند آنها . و اينها هم محال و ممتنع است . و اگر جسم تعليمى است ، قائم به نفس ناطقه است يا به آلت نفس ناطقه يا به هوا . نتواند بود كه قائم به نفس ناطقه باشد ، و الّا لازم آيد كه نفس متجسم به جسم تعليمى شود ، هذا خلف . و نتواند بود كه قائم به آلت نفس يا هوا باشد ، و الّا لازم آيد كه يك جسم متجسم به دو جسم تعليمى باشد ، هذا خلف و محال . چه از اين لازم آيد كه دو متصل الذات كه يكى شعاعى باشد و يكى غير شعاعى از آن جهت كه منقسم الذاتند متداخل باشند در محل واحد ، و اين محال است ، از آن جهت كه متصل الذات بما هو متصل بالذات ، ممتنع التداخل است نه بما هو جوهرى أو عرضى أو شعاعى أو غير شعاعى . و چون دانسته شد كه شعاع بصرى نه خط و نه سطح و نه جسم تعليمى و نه جسم طبيعى است ، اكنون بيان مذهب مصنف كنيم و گوييم : خالى از اين نيست كه اين نور و
هامش
( 1 ) . ( م ) : معلم . ( 2 ) . ( م ) : ينعكس . ( 3 ) . ( م ) : حقيقت .