مخروط است ، بعد و مسافت به حدى باشد كه مبطل زاويهء مخرج نباشد ، چه اگر بعد قياس به صغر و كبر مبصر به اعتدال است ، فحينئذ ضيق و سعت زاويهء مخروط به اعتدال بوده قدر آن مبصر كما هو حقّه مبصر است . و اگر بعد قياس به صغر و كبر مبصر خارج از اعتدال است ، فحينئذ اگر خروج از اعتدال به حسب بعد از مخرج است ، پس به قدر تجاوز به افراط در بعد ، زاويهء مخروط تنگ مىشود و مبصر كوچك [ مىنمايد ] تا به حدّى كه از افراط بعد ، زاويه باطل شود و مرئى « 1 » لا مرئى گردد . و اگر به حسب قرب به مخرج است ، پس به قدر تجاوز در قرب ، زاويهء مخروط فراخ مىشود و مرئى بزرگ مىنمايد تا به حدّى كه از افراط در قرب ، زاويه باطل شده ، مرئى لا مرئى مىگردد .
و چون اين شروط تسعه محقق شود ، آنگاه آلت باصره مستعد شود كه متشبّح شود به شبح روحانى مرئى فقط ، يعنى لون و شكل ، و نفس عالم و بصير گردد بالفعل به آن شبح به علم حضورى ، و به توسط او عالم و بصير گردد به مرئى به علم حصولى ، چنانكه ظاهر از كلام شيخ الرئيس است . يا اول هواى ما بين رائى و مرئى مستعد شود كه متشبّح شود به شبح روحانى لون و شكل و بعد از آن آلت باصره و بعد از آن نفس عالم و بصير گردد به مرئى به علم حصولى ، چنانكه مذهب ابن الرشد و مذهب مصنّف است ، مستنبط از حكيم اعظم ارسطاطاليس .
وصل - اما حقيقت و ماهيت نور و شعاع بصرى موجود به وجود خاص كه موضوع علم مناظر و مراياست تا حال تحرير كه عمرم به شصت و شش سال رسيده است ، در كتب حكماى متقدمين و متأخرين نديدهام كه مدلّل گفته باشند كه وهمى و خيالى است ، چنانكه موضوع علم هندسه وهمى و خيالى است ، يا نه چنين است ، بلكه عينى و خارجى است . و اگر خارجى است ، جوهر است يا عرض . و اگر عرض است قائم به نفس ناطقه يا به آلت نفس ناطقه است ، يا از بابت ضوء الشمس قائم به هواى ما بين رائى و مرئى است . و على اىّ تقدير « 2 » ، عرض ذى وضع است يا نه . و اگر ذى وضع است ، ذى وضع بالذات است يا بالعرض . و الحق جاى حيرت است . پس بايد كه ما اوّل مذهب حكماى
هامش
( 1 ) . ( م ) : + و .
( 2 ) . ( م ) : التقدير .