تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
فكريه و در قلب و كبد و ساير اعضا ، اگرچه فاعل افعال تدبيرى است به شرط اتصاف به نور و قوت نفس كلى و جزئى ، إلّا اينكه اين صفات فعليه در او بىشعورانه و بىاختيارانه است ، نه شاعر به مشاعر خمسه و مدرك به ادراكات خمسه ، يا شاعر به افاعيل خود و نه شاعر به ذات شخصى و أنانيت خود ، بلكه شاعر بأنا و شاعر به مدركات خمسه ، و حاكم در آن مدركات خمسه به تخيّل و تصرّف ، بعد از تكوّن روح غريزى نفسانى در دماغ ، كار نفس حسى و روح حسى است نه نفس نباتى و روح غريزى ، چه حدس قوى « 1 » شاهد است به اينكه گويندهء اين قول كه منم كه موجودم بشخصه و منم كه ديدم و شنيدم و غضب كردم و ميل كردم و منع خود كردم ، يك چيز است نه دو چيز ، و آن نفس انسانى يا حيوانى است نه نفس نباتى يا روح غريزى ، إلّا اينكه نفس انسانى و حيوانى كلّ ، بعضى را بالذات ادراك مىكند و بعضى را بالعرض به معنى عارضى فقط و بعضى را بالعرض به معنى عارضى استتباعى . بيانش اينكه : چون صورت نوعى روحى ، شاعر به ذات خود يعنى [ عالم به خود ] نيست و از اين جهت به طريق اولى عالم و شاعر به غير خود به علم حضورى يا حصولى نبوده مدرك لذّت و ألم ، يعنى مدرك ملايم و منافى ذات خود نيست ، پس نفس ناطقهء مجرد انسانى را به سبب تعلّق و تغمس به بدن و به روح غريزى ، عارض شده است اين صفت كه مايل و عاشق به عالم طبيعى و مادى ، و مريد خلود و بقا در او باشد به ميل و شوق بىشعورى و بىاختيارى به عروض استتباعى بالعرض و بالتبع ميل و شوق بىشعورى ذاتى روح غريزى به عالم طبيعى و مادى به خلود و بقا در او . و از اين جهت ، يعنى به سبب ميل و شوق خلود در عالم طبيعى ، مفيض نور و پرتو تدبيرى تغذيه و تنميه و توليد است به روح غريزى متكوّن در عضو كبد . و به سبب افاضهء اين نور و پرتو بر روح غريزى عارض شده است اين صفت كه مدبّر بدن نباتى و غاذى و دافع ثفل باشد به عروض عارضى فقط . و به سبب اتصاف به اين سه صفت ، يعنى ميل و شوق خلود به عالم طبيعى و مفيضيت نور و قواى تدبيريه تغذيه و فاعليت و مدبّريت غاذيه بالفعل به توسط اين نور و قواى فايضه عارض شده است اين صفت كه
هامش
( 1 ) . ( م ) : قواى .