مىشود به آن روح غريزى و تصوير اعضا مىكند ، چنانكه گفتيم ، و هكذا متعاقبا إلى يوم القيامة .
اما دليل بر اين مطالب اين است كه مفرز أجزاى اعضا از مادهء منى متشابه الأجزاء و مفيض تأثيرات و استعدادات لايقهء حكيمانهء صانعانه و مفيض صورت نوعيه آنها خالى از اين نيست كه عقول قادسه است يا نفوس سماوى يا نفوس نباتى و حيوانى و انسانى .
گوييم : نتواند بود كه عقول قادسه باشد ، چه افراز أجزاى منى و تأثير در مادهء منى و تأثّر او ، تدريجى و زمانى است . و تأثير و تأثر كذايى محال است كه بىوضع و محاذات بدن باشد ، و عقول قادسه بدن ندارد ، پس بايد كه نفس باشد . و چون نفسى كه متصف به اين نحو علم و قدرت باشد كه اين نحو فعل صانعانه و حكيمانه كند كه اگر حكماى اولين و آخرين جمع شوند مثل او بل شبيه او را نتوانند كرد ، پس مفيض صور مادههاى « 1 » مستعد نيز تواند بود ، بلكه در افاضهء آن صور ماديه بر آن مواد ، چنانكه ابن الرشد از ارسطو گويد ، أنسب و أولى خواهد بود از غير خود .
و چون اين دانسته شد ، گوييم نتواند بود كه فاعل اين افعال نفوس فلكى باشد ، از آن جهت كه خالى از اين نيست كه نفوس فلكى متعلّق مىشوند به روح غريزى عنصرى حيوانات و نباتات به عنوان ما به التمامى ، و اين فعل حكيمانه و صانعانه مىكند ، يا بدون تعلّق ما به التمامى . پس اگر متعلّق مىشود به عنوان ما به التمامى ، لازم آيد كه يك نفس شخصى و جزئى كه مقيد است به بدن عينى فلكى و مدبّر اوست بعينه و شخصه ، متعلّق باشد به اشخاص أبدان لا يحصاى انسانى يا حيوانى يا نباتى در آن واحد ، و مشير بأنا عينى و حسى عنصرى زيدى و بكرى و عمروى و مانند آنها باشد در آن واحد . و از اين لازم آيد كه مشير بأنا واحد مشتمل بر چندين هزار مشير بأنا حسى و عينى باشد ، هذا خلف و محال . و أيضا لازم آيد كه به حسب بدن زيد عالم باشد و به حسب بدن عمرو جاهل باشد در آن واحد ، و هو محال آخر . و أيضا لازم [ آيد ] كه نفوس مقيد به عالم عينى و حسى فلكى و عنصرى كه در سلسلهء عرض واقعند ، از بابت نفوس و ابدان مثالى يا نفوس و
هامش
( 1 ) . ( م ) : مادهاى .