نفس فلك از حركت توسطى اول در خارج مع باشد با وجود جرم فلك غير قارا ، و جزء دويم مؤخر از او كذلك إلى غير النهايه و از اين لازم نمىآيد كه طبيعت اجزاى حركت دورى ، معدوم باشد در واقع تا « 1 » عدم حركت دورى لازم داشته باشد عدم علت تامه را اولا ؛ جوابش : گوييم جواب اين را از دو راه توان گفت : يكى از راه طبيعت جزء حركت قطعى و راسم او ، چه شك نيست كه طبيعت هر جزء از اجزاى حركت قطعى و راسم جزء حركت قطعى كه حركت توسطى است در خارج ، مقتضى وجود بعد أن لم يكنى است كه وجودش جمع نتواند شد با عدم سابقش ، و الّا بايد كه حدّ حركت به معنى توسطى « كمال أوّل لما بالقوه من جهة ما « 2 » هو بالقوه » « 3 » نباشد ، هذا خلف للحدّ . فحينئذ نسبت جرم فلك مبدع قياس به اجزاى حركت دورى او به حسب احتمال عقلى از چهار قسم بيرون نيست : يا آن است كه جرم فلك مع و متصل است با وجود جزء اول حقيقى و على التعيين از او ؛ يا با عدم سابق بر وجود اول حقيقى از او ؛ يا با وجود اول اضافى و لا على التعيين از او ؛ يا با عدم سابق بر وجود اول اضافى و لا على التعيين از او . پس اگر مع است با وجود اول حقيقى و على التعيين از او ، پس بايد كه اين جزء از اجزاى حركت و از طبيعت حركت نباشد ، از آن جهت كه دانستى كه حركت قطعى و توسطى در هر حدّى از حدود مسافت كه موجود و حادث شود ، مسبوق به عدم سابق است ، أعم از اينكه آن عدم سابق ، سابق مطلق باشد كه سكون مقدم بر حركت است چون جزء اول اجزاى حركت حادث دورى و مستقيمى ، يا سابق من وجه و لا حق من وجه چون جزء لا على التعيين از اجزاى حركت مبدع يا حادث . و اگر جرم فلك مع است با عدم سابق بر وجود جزء اول حقيقى از او ، پس بايد كه اين جزء مسبوق باشد به سكون ، چه دانستى كه عدم سابق بر جزء اول حقيقى ، سكون است و اين محال است در جرم مبدع فلكى ، از آن جهت كه اگر سكون لازم ذات آن جرم فلكى است ، محال است زايل شود ، و الّا تخلف لازم ذات از ذات شىء لازم آيد . و مع ذلك اگر سكون زايل شود و حركت حادث شود ،
هامش
( 1 ) . ( م ) : با .
( 2 ) . ( م ) : لما .
( 3 ) . ر . ك . به ابن سينا ، كتاب الحدود ، ص 29 .