ماضى موجود است . و اگر ابتدا و انتها از ماضى موجود نيست ، موضوعش موجود نيست ، الّا اينكه چون وهم الف و عادت دارد بر اجرام ما تحت فلك قمر كه گاهى ساكنند و گاهى متحرك ، پندارد كه هر حركتى كه هست البته بايد كه چون معدوم شود ، مقابل او ثابت باشد از براى موضوعش ، و ناچار باشد آن حركت و سكون از مقدار غير قارّ . و چون به برهان بداند كه چيزى هست كه اگر حركت از او مفقود شود ، موضوعش نيز مفقود مىشود اولا ، فحينئذ حكم خواهد كرد كه بعد از انتهاى حركت نه حركت است و نه سكون و نه مقدار حركت و سكون ، چنانكه اگر امتداد جسم تعليمى منتهى شود ، وهم پندارد كه خارج از آن امتداد نيز ملأ است يا خلأ . و چون به برهان بداند كه در عدم محض نه خلأ است و نه ملأ ، حكم مىكند كه خارج او نه خلأ است و نه ملأ .
جوابش اين است كه آنچه گفتى « اجزاى حركت دورى ابتدا يا انتها از طرف ماضى دارد اما به حيثيتى است كه اگر ابتدا يا انتها موجود باشد موضوعش موجود ، و اگر معدوم باشد موضوعش معدوم خواهد بود نه موجود ساكن » ، راست است . اما مفسدهء اين از آن عظيمتر است كه ساكن باشد ، چه بنابراين لازم آيد كه عمر وجود مبدعات از طرف ماضى متناهى باشد ، يعنى مثلا صد هزار سال باشد از طرف ماضى ، نه غير متناهى . و از اين لازم آيد كه جميع مبدعات ، بلكه فوق مبدعات اول معدوم باشند و آخر حادث ، هذا خلف و محال ؛ چه اگر عمر حركت دورى فلك از طرف ماضى ، مثلا صد هزار سال باشد ، بايد كه در ابتداى صد هزار سال معدوم باشد . و چون حركت معدوم باشد بايد كه جرم فلك نيز كه جزء علت تامّهء اوست ، معدوم باشد أولا ، و در آن اول او حادث باشد با حركت دورى معا . و چون جرم فلك در ابتداى صد هزار سال معدوم باشد ، البته بايد كه عقول يا نفوس فلكى نيز كه علت تامهء اويند معدوم باشند اولا ، و موجود باشند ثانيا . و چون عقول و نفوس چنين باشند ، البته بايد كه - استغفر اللّه - واجب الوجود نيز كه علت تامهء عقول است در اول صد هزار سال معدوم باشد اولا ، و در آن اول او حادث باشد ، هذا خلف و محال و كفر و زندقه .
شك آخر - اگر گويى شايد جزء اول از حركت قطعى دورى فلك كه مرتسم است در
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٣٢٤