تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
پيش از حركت ساكن باشد و بعد از آن ميل و وجدش حادث شده متحرك باشد . و از اين دو محال لازم آيد : يكى تخلّف معلول تامّ از علت تامهء فاعلى و قابلى ، از آن جهت كه ميل وجدى او بر حركت و زمان مسبوق به زمان نيست . دويم وجود حادث صرف از موجود يا مبدع صرف ، اگر حركت سماوى حادث شود بىشرط موجود مبدع من وجه و حادث من وجه ، يعنى حركت دورى سماوى . و تسلسل لازم آيد اگر موجود و حادث باشد به شرط موجود قديم يا مبدع من وجه و حادث من وجه ديگر ، چنان‌كه در ما بعد الطبيعه ارسطو ثابت است و ما نيز در ما بعد الطبيعهء اين كتاب خواهيم گفت - إن شاء اللّه . پس بايد كه از طرف ماضى هميشه متحرك باشد و اجزاى غير قارّ او هرگز منتهى به جزئى نشود كه جزء اوّل او باشد ، بلكه هر جزئى از اجزاى او پيش از او جزئى ديگر باشد بر سبيل تعاقب إلى غير النهايه . و اگر از طرف مستقبل انتها داشته باشد ، تخلّف معلول تامّ از علت تامّه لازم آيد ، چنان‌كه گفته شد . شك و إزاله - بعضى از معاصرين ما رد كرده‌اند اين دليل را و گفته‌اند لا نسلّم كه اگر اجزاى غير قارّ او از طرف ماضى انتها داشته باشد ، البته تخلف معلول از علت تامّه لازم آمده ، حركت از آن جسم منتفى و سكون از براى او ثابت باشد ، از آن جهت كه سكون در فلك و تخلف و انفكاك حركت دورى از علت تامه‌اش وقتى لازم مىآيد كه جرم فلك موجود باشد و خالى از حركت باشد ، و حال جرم فلكى و حركت دورى نه چنين است ، بلكه حركت و ابتدا و انتهاى حركت مبدع او لازم و ضرورى است با وجود مبدع او ، به حيثيتى كه اگر حركت و ابتداى حركت معدوم باشد ، البته بايد كه جرم فلكى نيز معدوم باشد اولا . پس اگر اجزاى حركت دورى منتهى مىشد و جرمش باقى مىماند ، لازم مىآمد كه جرمش ساكن باشد در طرف ماضى . و چون موضوع حركت باقى نباشد ، موضوع سكون نيز باقى نخواهد بود . و چون نه حركت باشد و نه سكون ، نه مقدار حركت خواهد بود و نه مقدار سكون . و چون نه مقدار حركت باشد و نه مقدار سكون ، زمان معدوم خواهد بود بالمرّه ، و بالجمله انتهاى اجزاى حركت از طرف ماضى همان ابتداى حركت است از طرف ماضى . پس اگر موضوع ابتدا موجود است ، ابتدا و انتها از