غير قارّ نام نهادند . و هريك از رسومات كونهاى مارّ لا على التعيين او را در خيال كه جزء حركت قطعى است نه حركت قطعى شخصى و نه حركت توسطى شخصى ، از آن جهت كه اگر اجزاى حركت قطعى حركت نباشد اصلا ، مقدار نخواهد داشت اصلا . و از اين لازم آيد كه مقدار ممتدّ غير قارّ ، حاصل شده باشد از شىء بىمقدار ، و هو محال .
شك و إزاله - ابن الرشد در جامع الفلسفه گويد و حاصل معنىاش اين است كه : در حقيقت زمان همين معتبر است كه مقدار متصل غير قارّ حركتى باشد كه آن حركت اسرع و اقدم و اشهر باشد از ساير مقدار حركات و مقدار سكنات ، به حيثيتى كه ساير حركات و سكنات در شكم او و مظروف او بوده قياس به او زمانى باشند ، و الّا ساير حركات با او مساوى بوده منطبق خواهند بود نه زمانى . و به غير از اين قيد ، قيودات ديگر ، يعنى معروض او حركت سماوى بودن و متناهى و غير متناهى بودن ، به هيچ وجه معتبر نيست ، چنانكه از افلاطون گويد كه اگر جمعى در تحت الأرض محبوس باشند و متحرك به حركت كذايى داشته باشند ، يعنى مثلا چرخهء متحرك داشته باشند كه اسرع و اقدم و اشهر باشد ميانهء ايشان ، هرآينه به جاى متحرك به حركت سماوى بوده ، قياس به ايشان زمان و ايشان قياس به او زمانى خواهند بود .
و من مىگويم كه : آنچه گويد تناهى و لا تناهى معتبر نيست ، حق است از آن جهت كه اين معنى نظرى است نه بديهى يا مشهورى . اما آنچه گويد كه : سماوى و عنصرى بودن معتبر نيست و مثال محبوسين تحت الأرض را از افلاطون حكايت كند ، حق نيست ، چه فرق است ميان زمان واقعى و طبيعى كه موجود است در عالم سماوى و عنصرى كه زمان مطلق است بلا قيد و اضافه به شهرى دون شهرى و به جماعتى دون جماعتى ، و زمان مقيد به جزئى از اجزاى عالم عنصرى به شرط حبس در تحت الأرض ، چه فى الحقيقه زمان به اين معنى ، زمان مجازى و غير طبيعى و غير حقيقى خواهد بود نه زمان حقيقى [ كه ] مقدار حركتى است كه اسرع و اقدم و اشهر باشد در نزد طبيعت كل و در نزد عالم ، اعم از اينكه متناهى باشد يا غير متناهى . و زمان معروض محبوسين در تحت الأرض كه از مكنونات و حادثاتند در واقع ، البته زمانىاند قياس به حركت فلكى نه زمان حقيقى . پس
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٢٧٥