انتقال مصباح از دستى به دستى ديگر باشد متشافعا و متتاليا ، چنانكه پيشتر از ابن الرشد گفتيم . و شك نيست كه آنچه از تركّب اين نحو حركات در ذهن مرتسم شود ، مقدار او البته مقدار متجزى منفصل بالفعل خواهد بود نه مقدار متصل متجزّى بالوهم ، و از اين لازم آيد كه زمان كه مقدار حركت فلك متحرّك به حركت يومى است بر سبيل اتصال و استمرار ، مقدار منفصل غير قارّ حركات قطعيّهء دوريهء على حده باشد نه مقدار متصل غير قارّ ، هذا خلف و محال .
شك و إزاله - اگر كسى شك كند و گويد كه كرهء متحرك كه متحرّك در مسافت محدّب يا مقعر است ، به حسب اجزاى فرضى متحرك است نه به حسب مجموع من حيث المجموع ؛ و شك نيست كه يك جزء از اجزاى فرضى او كه در ما بين قطبين واقع است ، راسم دايرهء اوسع مطلق و سريع شديد مطلق است ؛ و دو جزء از اجزايى « 1 » كه در قطبين او واقع است ، راسم دايرهء ضيق صرف است و بطىء مطلقند . و ساير اجزاى فرضى او قياس به قطبين سريع و قياس به ما بين قطبين مذكور ، بطىء است ؛ و اين مستلزم يكى از دو محال است : يكى اجتماع ضدين در موضوع واحد ، اگر موضوع سرعت و بطؤ يك حركت واحد شخصى باشد ؛ يا تفكيك اجزاى كره ، اگر موضوع سرعت و بطؤ حركات متعدده باشد .
گوييم : تفكيك اجزاى كره و اجتماع الضدّين در موضوع واحد ، لازم نمىآيد ، چه حال جسم تعليمى كرهء متحرك بعينه حال جسم تعليمى كرهء ابلقى است كه قطبين فرضيين او ، ملوّن به لون أسود باشد و ما بين حقيقى او ، ملوّن به لون ابيض باشد ، و ما بين اسود و ابيض ملوّن به أغبر و أدكن و مانند آنها . پس چنانكه موضوع آن الوان متعدده ، يك جسم تعليمى است محدود به حدود مشتركهء وهميه كه به حسب استعدادات مادّهاش ، متعدد به موضوعات متعددهء الوان است در خارج ، همچنان موضوع آن حركات سريعه و بطيئه ، يك جسم تعليمى است محدود به حدود مشتركه ، به حسب استعدادات جسم متحرّك متعدد به موضوعات حركت سريع و بطىء است ، بلكه توان گفت كه موضوع
هامش
( 1 ) . ( م ) : اجزاى .