سماوى باشد . اما از راه باطنى از آن جهت كه نفس قادر بر فعل نتواند بود مگر به شرط بدن لا على التعيين . و چيزى كه لايق بدنيت نفوس مجردهء مدبّرهء حكيمانه باشد نيست مگر مادّهء تمام الوجودى كه صورت او در نهايت شرافت باشد ، چنانكه بدن مثالى عبارت از مادّهء مصوّر « 1 » به صورت شبحى است و بدن عينى و حسّى سماوى مادّهء مصوّر به صورت نوعى سماوى است . و بدن عينى و حسّى عنصرى ، عبارت از مادّهء مصوّر به صورت روحى غريزى است . و چون حال چنين باشد ، پس نفس محال است كه صورت شبحى را افاضه كند بر مادّهء بدن مثالى و بعد از آن متعلّق شود ، و الّا لازم آيد كه در فعل محتاج به بدن نباشد . و مع ذلك لازم آيد كه حقيقت فلك مثالى ، مثلا مركب از علّت فاعلى و معلول علت فاعلى باشد ، و هو محال آخر . و محال است كه صورت نوعى سماوى را افاضه كند بر مادّهء سماوى و متعلّق شود به او ، اعمّ از اينكه به توسط بدن مثالى افاضه كند يا بىواسطه ، و الّا همان محال تركّب نوع حقيقى از علت فاعلى و معلول علت فاعلى لازم آيد ، بلكه لازم آيد كه شىء جزء ذات و حقيقت خود را ايجاد كرده باشد ، و هو أقبح و أشنع . چه شك نيست كه از تركّب نفس با بدن نوع حقيقى موجود مىشود . و شك نيست كه حدّ حقيقت و ماهيت فلك زحل مثلا ، جوهر قابل ابعاد نحس « 2 » خاص متحرّك به حركت دورى خاص است كه ممتاز است به اين اجزاء بالذات از ما عداى خود .
پس اگر نفس مثالى فلك زحل ، ايجاد كند صورت نوعى جسم فلك زحل را كه مبدأ نحوست خاص است و متعلّق شده باشد به آن بدن ، لازم آيد كه ايجاد كرده باشد جزء قوام ذات خود را كه مبدأ نحوست خاصّ است ، و هو محال .
و بعضى گويند كه مادّهء عنصرى ، يك جوهر بسيط منحصر در فردى « 3 » است كه متّصف به صفت مذكوره باشد . و مادّهء افلاك كليه و جزئيه ، به حسب قول محققين رياضيين ، چنانكه بعد از اين خواهيم گفت - إن شاء اللّه - نه مادهء « 4 » ممثليه و بيست و دو مادهء افلاك جزئيهء منحصر در فردى است كه هريك به حسب استعدادات خاص متجسّم
هامش
( 1 ) . ( م ) : مصو .
( 2 ) . ( م ) : بحس .
( 3 ) . ( م ) : فرى .
( 4 ) . ( م ) : ماه .