به عدد صور نوعيهء افلاك كليه و جزئيه ، استعدادات متكثرهء مختلفه دارد . پس اگر استعدادات متكثره دارد ، لازم آيد كه يك جوهر بسيط غير ذى وضع را لازم ماهيت يا وجود او باشد چندين هزار استعدادات مختلفه ، و هو محال بالبديهه . و اگر يك استعداد ذاتى دارد ، پس بايد كه يك جسم تعليمى و يك صورت نوعى مبدع فايض باشد بر او از عقل فعال آن ماده . فحينئذ اگر آن جسم تعليمى ممتنع الانفصال است ، لازم آيد كه جرم آسمان يك كرهء مجوف باشد نه چندين افلاك كليه ، هذا خلف للحسّ . و اگر به سبب اسباب خارجه منفصل مىشود ، لازم آيد كه ماده و جسم تعليمى سماوى ، قابل خرق و التيام باشد ، هذا خلف و محال . و مع ذلك لازم آيد كه آن جسم تعليمى مبدع در مرتبهاى « 1 » از مراتب دهر به علت تامهء مبدع متصل باشد و قياس به علت تامهء ديگر منفصل بوده در يك آن هم متصل باشد و هم منفصل ، و هو محال . و اگر استعدادات او به سبب امور خارجه از ذات اوست ، فحينئذ خالى از اين نيست كه علت استعدادات او عقول فعّالهاند يا نفوس « 2 » مثاليهء سماوى . نتواند بود كه عقول فعاله باشد ، از آن جهت كه فعل عقول فعاله به محض رشح و عنايت است نه مثل فعل نفس به شرط بدن ، يعنى آلت فعل و موضوع فعل به شرط توجه به موضوع فعل كه حركت توجهى است ، چه نفس متصف به قدرت نتواند شد مگر به شرط تعلق و توجه به بدن ، و فاعل نتواند بود در بدن مگر به شرط توجه به بدن ، و فاعل در غير بدن نتواند « 3 » بود ، مگر به شرط بدن و موضوع فعل و توجه به موضوع فعل . و چون حال چنين باشد ، پس فعل عقل ، منحصر است در اينكه [ فاعل ] جوهر باشد فقط و آنچه آن جوهر مستعد باشد به استعداد ذاتى از براى صورت نوعيه و عرضيه ، نه اينكه فاعل استعدادات و صورت جوهريه و عرضيه آن ماده ، عقول فعالهء ديگر باشند . و نتواند بود كه نفوس مثالى سماوى باشد نه از راه باطن و نه از راه ظاهرى . [ از ] اين [ جهت ] كه نفس مثالى تا « 4 » متعلّق نشود به بدن عينى و حسّى ، محال است كه از راه ظاهرى فاعل باشد . و مادّه سماوى بما هى ماده محال است كه بدن نفس
هامش
( 1 ) . ( م ) : مرتبه .
( 2 ) . ( م ) : نقوش .
( 3 ) . ( م ) : نتوان .
( 4 ) . ( م ) : يا .