چهارم : وجود ما فيه الحركهء حركت و متحرك ، يعنى بعد و مسافت محدود به ابتدا و انتها تحقيقا أو تقديرا كه فى الحقيقه ما فيه المتحرك است اوّلا و بالذات ، و ما فيه الحركهء آن متحرك است ثانيا و بالعرض . و به اعتبار ما بين المبدأ و المنتهى ما فيه الحركة است . و به اعتبار مبدأ و منتها ، مشخّص نوع حركتى است كه منوّع باشد به مقولة مّا .
پنجم : مغاير بودن اين شروط اربعه از يكديگر ذهنا أو خارجا .
ششم : متجسم و متجزّى و ذى وضع بودن معروض حركت .
هفتم : بقاى شخص معروض حركت .
هشتم : در زمان بودن حركت .
نهم : اينكه جنس عالى و سافل ما به التعين حركت مبهم مطلق ، يعنى قار باشد ، چون أين و كم و كيف مثلا ، نه [ به ] معنى غير قار ، چون تأثير و تأثر كه مقوله أن يفعل و أن ينفعل است ، يا تبدل و تغير شىء از حالى به حالى ، اعم از اينكه نفس تأثير يا تأثر باشد كه مقوله أن يفعل و أن ينفعل است ، يا امرى كه به سبب تأثير و تأثر باشد ، چون حركت كه لازم تأثير و تأثر است ، چنانكه در كتاب قاطيغورياس مدلّل گفته شد .
دهم : بقاى سنخ و طبيعت اجزاى آن حركت در مقوله كه ما به النوع حقيقى آن حركت است .
يازدهم : غير قارّ بودن اجزاى حركت .
دوازدهم : أزيد بودن هر جزء لا حق از جزء سابق .
سيزدهم : متّصل واحد بودن اين اجزا به حدود مشتركه .
و به انتفاى احدى از اينها ، مشروط منتفى است ، چنانكه در تغيّر جوهر ، مثلا در تغيّر جوهر نوعى از جوهر نوعى خود به جوهر نوعى ديگر به كون و فساد فصول - به مذهب بعضى كه جنس را باقى مىدانند در ضمن فصول لا على التعيين - و در تغير جوهرى مادّهاى « 1 » از صورت جوهرى به صورت جوهرى ديگر به كون و فساد ، شرط سيوم و چهارم و دهم و سيزدهم مفقود است . و در تغيّر مادهء جوهرى به عنوان استكمال ، چون
هامش
( 1 ) . ( م ) : مادهء .