به انعدام جزء اول معدوم شود و به وجود جزء دويم موجود شود تا آخر اجزاى حرارت ، و هر جزء لا حق ، أشد از جزء سابق ، چنانكه پيشتر گفته شد .
اما دليل بر ساير احوال حركت كمى و كيفى نيز همان است كه در حركت أينى گفته شد و حاجت به تكرار نيست . و شك نيست كه آنچه از اجزاى غير قارّ حركت كمّى و كيفى مرتسم شود در ذهن « 1 » امتداد متصلى خواهد بود كه اقلا مؤلّف از دو جزء موجود [ و ] معدومى باشد كه جزء لا حق به حسب بعد ما منه كأنّه أزيد از جزء سابق باشد ، چنان كه در اجزاى حركت أينى گفته شد . و هرچند جزء سابق مقوله كمّ به حسب كميت در نموّ و تخلخل كوچكتر از جزء لا حق ، و جزء لا حق بزرگتر باشد ، و در ذبول و تكاثف بالعكس . و جزء سابق مقوله كيف ، مثلا حرارت به حسب حرارت ضعيفتر از جزء لا حق ، و جزء لا حق شديدتر باشد ، چه بزرگ و كوچك بودن از خواصّ جسم تعليمى ، و ضعيف و شديد بودن از خواص كيف است و اطلاق اينها در اجزاى حركت به مجاز است ، بلكه در اجزاى حركت بما هى حركة در هر مقوله كه يافت شود ، به حسب بعد ما منه ، كمتر و زيادتر گفتن أولى است ، آن هم به همان معنى كه پيشتر در اجزاى أزيد و أنقص أينى گفتيم . و لهذا در ذبول و تكاثف گويند كه جزء اول به حسب بعد ما منه ، كمتر از جزء ثانى است هرچند كه به حسب حجم بزرگتر است از جزء لا حق ، چنانكه ظاهر است .
قانون - و از اين جمله دانسته مىشود كه در حركت به معنى أخصّ ، سيزده چيز شرط است :
اول : وجود محرّك ؛
دويم : وجود متحرّك ؛
سيوم : وجود معيّن حركت مبهم به اجناس و انواع ذو عرض محدود به ابتدا و انتهاى وهمى و عقلى كه فى الحقيقه منوّع حركت مبهم است به انواع ذو عرض محدود به ابتدا و انتها ، چون أين ، كم و كيف و انواع آنها .
هامش
( 1 ) . ( م ) : + ذهن .