به جهت فوق حقيقى كه سطح محدب فلك الأفلاك و منتهاى جهت و محدّد جهات است ، چنانكه گفتيم . و اين يعنى مكان فوق حقيقى ، نيست مگر سطح حاوى فلك الأفلاك و سطح محوى فلك ثوابت كه هر دو كأنّه يك چيز اقربند به محدّد جهت فوق به يك و تيره ، از آن جهت كه سطحين از آن جهت كه غير منقسمند ، متحد و متداخلند با يكديگر و ممتاز نمىشوند از يكديگر مگر به قلع و انفصال شديد يا به حركت كه به منزلهء انفصال است از يكديگر . و بر تقديرى كه خطين يا سطحين متماسين غير متداخل باشند ، تواند بود كه مكان به معنى اخص يعنى سطح حاوى معتبر بوده ، مكان فوق حقيقى عبارت از سطح مقعّر فلك الأفلاك باشد ، يا تمام فلك به منزلهء يك جسم فلكى بوده سطح مقعر فلك قمر مكان فوق حقيقى باشد ، از آن جهت كه مكان فوق حقيقى و مكان سفل حقيقى به اعتبار ميل و مبدأ طبيعى جسم متحرك مستقيمى علوى ، يعنى نار ، و به اعتبار ميل و مبدأ طبيعى مستقيمى سفلى ، يعنى ارض است .
دويم مكان سفل حقيقى و آن عبارت از بعد سطحى است كه قرار داشته باشد متمكن در او و مع ذلك از او أقرب نباشد به مركز كه جهت سفل حقيقى است . و اين نيست مگر سطح حاوى كرهء آب و سطح محوى كرهء ارض ، چنانكه ظاهر است .
تقسيم آخر - حقيقت مكان به معنى اعم بر دو قسم است : يكى طبيعى و آن عبارت از سطح حاويى است كه متمكّن بالطبع مايل و منتقل باشد به سوى آن سطح و ساكن باشد در او ، چون مقعر فلك قمر قياس به نار ، مقعر نار قياس به هوا ، و محدب ارض قياس به آب .
و ارض مكان طبيعى ندارد اصلا ، از آن جهت كه ميل او به جهت سفل حقيقى يعنى مركز است ، و مركز مكان نيست اصلا ، از آن جهت كه ميل نار و هوا به جهت علو است و لهذا مكان طبيعى آن سطح حاوى است و ميل آب و ارض به جهت سفل است ، و لهذا مكان طبيعى آب سطح محدب ارض است و ارض مكان طبيعى ندارد اصلا . و از اين ظاهر مىشود كه جسم بما هو جسم را لازم اوست كه حيّز طبيعى داشته باشد نه مكان طبيعى .
دويم غير طبيعى و آن عبارت از سطحى است كه متمكن هارب باشد از آن سطح بالطبع و اين مخصوص جسمى است كه در او مبدأ ميلى مستقيم باشد ، چنانكه ظاهر است .
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٢٢٦