فصل هفتم در بيان حقيقت و ماهيت حيّز
بدان كه حيّز را حكما به دو معنى اطلاق مىكنند :
يكى به معنى بعد موهوم معيّن اعتبارى كه منشأ انتزاعش همان شىء ضخيم الذات متناهى به تناهى معين است لا غير ، نه بعد موجود مجرد جوهرى كه مكان جسم متمكن باشد .
دويم به معنى وضع و آن عبارت از وضع محيطى يا محاطى اوست لا على التعيين قياس به جسم ديگر . و اين بر دو قسم است : يكى حيّز طبيعى ، دويم حيّز غير طبيعى . و مراد از طبيعى آن است كه آن جسم بالطبع آن وضع را خواهد ، مثلا ارض قياس به آب كه بالطبع وضع محاطى بىواسطه خواهد على التعيين ؛ و از غير طبيعى آن است كه بالطبع آن وضع را نخواهد ، مثلا ارض كه بالطبع وضع محيطى را نمىخواهد بلكه كاره است ، و لهذا اگر در سطح محدب ارض يا مركز چاه بكنند ، طبيعت و عنايت مدبّر كلّ به جهت خالى نماندن آن فضا ، جسم هوايى را كه سهل الانقياد و سريع الحركه است به قسر از مكان طبيعى خود كه مقعر كرهء نار است ، دفع كند تا بن چاه ؛ و چون آب را از سطح مقعّر هوا كه حيّز طبيعى اوست تا محاذات آن چاه بيارند و دست بردارند ، تا مركز مىرود ، از آن جهت كه بالطبع مىخواهد كه محاط باشد قياس به هوا نه محيط . و همچنين اگر به جاى آب خاك را از سطح مقعّر آنكه حيّز طبيعى اوست تا محاذات آن چاه بيارند و دست بردارند ، به حيز طبيعى خود نرود بلكه بالطبع تا مركز مىرود ؛ از آن جهت كه بالطبع مىخواهد كه محاط باشد قياس به هوا نه محيط . و مىگوييم تواند بود كه مراد حكماى قديم از حيّز به معنى بعد موهوم ، همان مادّهء اولاى متجسّم به جسم تعليمى باشد ، از آن جهت كه موجود ممتد الذات در جهات ثلاث ، مقتضى حيّز و مكان است بالذات نه موجود غير ذى وضع . و موجود ممتدّ الذات در جهات ثلاث نيست مگر جسم تعليمى . پس حيّز هر جسم تعليمى متقدّر به قدر مساحى ، همان مادّهء اوست كه بالعرض او ، ممتدّ موهوم بالعرض است نه ممتدّ موهوم بالذات . و ممتدّ موهوم بالعرض ، مقتضى