بعد موهوم ديگر نيست مطلقا و إلّا تسلسل لازم آيد . پس بعد موهوم بالعرض ، فى الحقيقه مادّهء اوست كه هرگز از او منفكّ نبوده ، منتقل مىشود به انتقال او از مكانى به مكانى نه بعد موهومى كه عين مكان بوده منتقل شود به انتقال او ، چنانكه پيشتر در فصل دويم به تقريبى گفته شد ، چه بعد موهوم ، عدم محض است در خارج نه شىء موجود تا قبول اضافه تجزّى بالعرض تواند كرد .
فصل هشتم در بيان حقيقت و ماهيت حركت
اول بدان كه حركت را به دو معنى اطلاق مىكنند : يكى به معنى اعم و آن عبارت از تغيّر و تبدّل چيزى است از صورتى به صورتى ديگر ، اعم از اينكه آن صورت جوهر باشد يا عرض ، و اعمّ از اينكه تبدّلش دفعى باشد يا تدريجى و مستمرى .
دويم به معنى اخصّ و آن عبارت از تبدّل چيزى است از حالى به حالى ديگر ، يعنى از صورت عرضى به صورت عرضى ديگر به عنوان تدريج و استمرار . و چون اين دانسته شد ، گوييم وجود حركت به معنى اخصّ امر بديهى است . اما رسم ماهيت او ، آنچه از ارسطو مشهور است : كمال لما بالقوّه من جهة ما بالقوه است . توضيح و تفسير اين رسم اين است كه : حركت كمالى است ناقص مر منفعل و متحرّك بالقوه را كه ما دام متحركا هميشه معروض او ، مستكمل ناقص و به سبب او مستكمل تامّ بالقوه باشد تا آنكه تامّ بالفعل گردد .
مصنف - وفقه اللّه - گويد كه بر اين رسم ارسطو بحثى كردهاند و گفتهاند « 1 » كه اين رسم شامل جميع حركات مستقيمى و مستديرى نيست ، از آن جهت كه بعضى از حركات مستديرى كه فلكى است ، سكون اول و ثانى و بالقوهء اوّل و ثانى ندارد . و چون چنين باشد ، فلك هميشه متّصف به اين كمال خواهد بود بالفعل .
هامش
( 1 ) . ( م ) : + و گفتهاند .