كه تمام سطح او ممّاس باشد به تمام جسم متمكن فيه از آن طرف كه ممّاس باشد به او ، اعم از اينكه سطح متمكن فيه ، حاوى باشد يا محوى . و اگر حاوى يا محوى باشد ، يك سطح بسيط مستديرى باشد يا يك سطح مؤلّف از چند سطح مستقيم ، چون جسم مربع در ميان هواى مشكّل به شكل مربع . و قيد « آن طرف » براى آن كرديم تا جسمى كه مجوّف باشد ، چنانكه بدن انسان است ، لازم نيست كه سطح باطنى او نيز مماسّ باشد به سطح جسم متمكن فيه ، بلكه در متمكن فيه بودن همين تلاصق تمام سطح متمكن با سطح متمكن فيه از آن طرف كه ملاصق باشد معتبر است لا غير . و به همين محمولات ذاتيه ظاهر و بيّن مىشود كه مكان سطح كذايى است ، اعم از اينكه حاوى باشد يا محوى ، مستديرى باشد يا مستقيمى ، نه جسم تعليمى ديگر و نه بعد موهوم و نه بعد مجرد ديگر ، بلكه اگر بعد مجردى باشد مساوى و منطبق با متمكّن ، خارج از ما نحن فيه بوده امرى ديگر خواهد بود سواى معنى مكان .
اما چون عادت حكما جارى شده است در اثبات حقيقت مكان كه ابطال بعد نيز كنند ، به جهت دفع توهم لا غير ، پس بايد كه ما از آن راه نيز اثبات مطلب كنيم .
اول بدان كه در حقيقت مكان سه مذهب مشهور است :
بعضى گويند مكان عبارت از بعد مسطّحى است كه تمام سطح جسم متمكّن مماسّ باشد به تمام سطح او ، از آن طرف كه مماسّ باشد به او ، اعمّ از اينكه مستقيم باشد يا مستدير . و اگر مستدير باشد ، حاوى باشد يا محوى ، يعنى معتبر نباشد اين اقسام در حقيقت او . و لهذا حكما مكان را به دو معنى اطلاق مىكنند : يكى به معنى اعم چنانكه گفته شد ؛ دويم به معنى اخص و آن عبارت از بعد سطحى است كه قرار داشته جسم در او و مع ذلك حاوى باشد . و اين مذهب ارسطاطاليس و ساير محققين حكماى قديم است .
و دليل بر اينكه ارسطو و حكماى قديم ، مكان را به دو معنى اطلاق مىكنند : يكى به معنى اعم و يكى به معنى اخص ، چنانكه حركت را به دو معنى اطلاق مىكنند : يكى به معنى اعم و يكى به معنى اخص - چنانكه بعد از اين خواهيم گفت - إن شاء اللّه - اين است كه اينها حركت فلك الأفلاك را بر سطح محدّب محوى ، حركت اينى و نقلى
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٢٢٣