همين محمول انتزاع و استخراج كنيم رسم تامّ او را و گوييم كه شك نيست كه مكان موجودى است كه بالذات مبدأ و منشأ انتزاع اين مفهوم است كه به او گفته شود بالذات لفظ « فيه الجسم » و مميّز ذات اوست از موجودات ديگر . و هر چيزى كه مبدأ انتزاع مفهومى باشد كه به او ممتاز باشد ذات او از موجودات ديگر ، البته بايد كه جزء ذات او يا خاصهء حقيقيه او باشد ، پس بايد كه رسم تامّ حقيقت مكان به عنوان اجمال « موجود يقال فيه « 1 » بالذات لفظ « 2 » فيه الجسم أو موجود يقرر فيه الجسم » باشد كه مؤلف از موجود است كه كالجنس است و از مبدئى كه به او گفته شود بالذات لفظ « فيه الجسم » كه ما به الامتياز ذات اوست از موجودات ديگر . و هرچه چنين باشد البته بايد كه سطح حاوى باشد .
و من مىگويم كه به اين محمولات ذاتيه ثابت نمىشود كه مكان ، سطح حاوى باشد از آن جهت كه تواند بود كه الشىء « 3 » الذى مفارق عن الجسم المتمكن و يقال فيه الجسم المتمكن ، بعد مجردى باشد كه مفارق از جسم تعليمى مادى و مكان او باشد . و دليل بر مفارق بودنش اينكه جسم متمكّن منتقل مىشود از او به بعد مجردى ديگر . و همچنين آن محمول كه اجسام منتقل مىشوند به سوى او بالطبع و ساكن مىشوند در او بالطبع ، صفت مكان طبيعى است نه صفت مكان مطلق لا على التعيين . و مع ذلك مكان طبيعى به اين معنى ، مخصوص اجسام عنصرى متحرّك به حركت مستقيم است نه اجسام سماوى متحرك به حركت مستديرى . پس براى اثبات سطح حاوى بودن ، محمول ذاتى ديگر بايد كه بر اين محمولات ضم شود تا حدّ او تمام شود .
و چون اين دانسته شد گوييم لفظ مكان به دو معنى اطلاق مىشود :
يكى به معنى لغوى و آن عبارت از « ما يعتمد عليه الجسم » است مطلقا . و مكان به اين معنى لازم ندارد كه تمام سطح جسم متمكن فيه ممسوس تمام سطح جسم متمكن ماسّ باشد ، چنانكه مشهور است .
دويم به معنى اصطلاحى حكماى قديم و آن عبارت از شىء موجودى است كه مفارق باشد از متمكن و گفته شود بالذات كه واقع مىشود جسم متمكن در او به حيثيتى
هامش
( 1 ) . ( م ) : به .
( 2 ) . ( م ) : لفظه .
( 3 ) . ( م ) : شى .