است بالذات ، به طريق اولى بايد كه چنين باشد ، فاندفع الشك الأوّل ، بعون اللّه و توفيقه .
اگر گويى آن جسم تعليمى متقدر به قدر مساحى مبدع ، بعد از انفصال به دو نصف [ يا ] همان جسم تعليمى واحد است كه بود ، يا نيست بلكه دو جسم تعليمى متقدر به قدر مساحى ديگر است ، و قول اول بديهى البطلان است ، فثبت الثانى ؛ گوييم همان استعداد و همان جسم تعليمى مبدع است بعينه به وجهى و همان نيست به وجهى ، يعنى به اين جهت كه همان استعداد مبدع و همان قدر مساحى مبدع است كه قابل انقسام شده است نه غير آن ، همان جسم تعليمى است بعينه ، و به اين جهت كه متصف به تجزّى بالفعل و به خرق و التيام و به زيادى و كمى شده ، غير آن جسم تعليمى واحد است كه بود ، نه اينكه دو شخص على حدهء ديگر حادث شده است ، چه بعد از برهان بر ابداع چهار جسم تعليمى اسطقسى ، محال است كه جسم تعليمى ديگر حادث شود مطلقا .
جواب شك دويم اينكه : چون دانسته شد كه جسم تعليمى ذو « 1 » وضع و ذو « 2 » عرض است بالذات و ماده و استعداد جسم تعليمى متقدر به قدر مساحى ، ذو عرض و ذو وضع است بالعرض ، پس ظاهر و بيّن است كه به انتفاى جزئى از اجزاى او يا به خرق و التيام اجزا ، كل آن جسم تعليمى شخصى و استعداد ذو عرض او باطل نمىشود و إلّا دو مفسده لازم آيد : يكى آنكه مبدع ناقص باطل شود بكلّه و منفكّ شود معلول از علّت تامّه . دويم اينكه وقتى كه جسم تعليمى مبدع شخصى دو نصف شود ، اين قول تو كه « اين دو نصف موجود بالفعل همان كلّ شخصى مبدع است » كاذب باشد . يا قول تو كه « مادهء متجسم به جسم تعليمى ، قابل انقسام بالفعل و قابل زيادى و كمى است بالذات » صادق باشد . و اينها همه محال است ، چنانكه در كتاب قاطيغورياس ثابت شد كه قابل حقيقى زيادى و كمى بالذات نيست مگر جسم تعليمى ، چه اگر آن جسم تعليمى باطل و معدوم شود بالمرّة و دو جسم تعليمى ديگر حادث شود از كتم عدم ، هيچكدام زياد و كم نشدهاند تا قابل زيادى و كمى شده باشند . پس بايد كه هريك از اجسام تعليميهء اربعهء مبدعه اسطقسيه به سبب تغيّر و قطع و فصل باطل و معدوم نشده باشد ، بلكه باقى باشد تا قابل
هامش
( 1 و 2 ) . ( م ) : ذى .