است در ضمن شخص . و مغايرت ايشان با يكديگر نه مغايرت انفرادى و انفصالى است و نه مغايرت اعتبارى ذهنى بلكه مغايرت ضمنى و غير انفصالى است و كأنه برزخ است ميانهء مغايرت حقيقى صرف و اعتبارى صرف .
قسم دويم يعنى تغاير اعتبارى صرف تواند بود كه هر دو اعتبارى باشند چون تغاير قدرتهاى قادر قياس به يكديگر به مقدورات بالقوهء خود ، و قوتهاى هيولا قياس به يكديگر بر قبولهاى صور بالفعل و بالقوّهء خود . و همچنين تغاير معانى صفات مختلفه ، مثلا علم و قدرت و حيات و رحم و كرم و مانند آنها در ذات بسيط من جميع الجهاتى كه عين اين صفات بوده علم كله و قدرة كله باشد به نحو وحدت و بساطت صرف به نحو أعلا « 1 » و أشرف . و همچنين تغاير اجزاى اعتبارى شخص اصيلى متجزى الذات ، مثلا شخص مركز كه متجزى به نقطهء موهومه و به اضافهء به دايره است ، و شخص شبح كه متجزى به هيأت و به اضافهء به ذى شبح است ، چنانكه مدلل خواهيم گفت - إن شاء اللّه . و تواند بود كه نسبت تغاير ميانهء امر اعتبارى و ميانه امر حقيقى يا تضمنى باشد ، چون تغاير يك ماهيت خاص و يك شخص خاص با اعتبارات آن ماهيت خاص يا شخص خاص ؛ و همچنين تغاير منشأ انتزاع مفهوم وجود خاص با منشأ انتزاع مفهوم وجود عام در خارج كه شأن و حيثيت آن وجود خاص است در خارج نه امر اصيلى يا تضمنى ؛ و همچنين منشأ انتزاع مفهوم علم خاص با منشأ انتزاع مفهوم علم عام كه شأن و حيثيت آن علم خاص است در خارج نه امر اصيلى يا تضمنى ؛ و همچنين تغاير مفهوم مركز خاص با منشأ انتزاع مفهوم عام ؛ و همچنين تغاير منشأ انتزاع مفهوم ممتازيت بنفس ذات خاص با منشأ انتزاع مفهوم مركز ممتازيت بنفس ذات عام لا على التعيين از اين جهت كه هيچ چيز در خارج نيست مگر متعينا و متخصصا نه مبهما و لا متعينا ، اگر همه بسيط من جميع الجهات باشد إلّا اينكه گاهى هست كه مغايرت تعين او با ذات متعين اعتبارى محض بوده عين ذات متعين خواهد بود لا غير ، چنانكه در ذات بسيط من جميع الجهات ظاهر و در مثالات مذكوره ظاهر و هويداست . و گاهى هست كه مغايرتش حقيقى است ، چون فصل حقيقى قياس با
هامش
( 1 ) . ( م ) : الأعلى .