اين ابو عبد الله به دبيلى كه او روايت مىكرد از محمد بن الحسن بن محمد بن جمهور القمى كه او گفت حديث كرد مرا پدرم حسن بن محمد بن جمهور كه او گفت حديث كرد مرا پدرم كه از مخصوصان و ملازمان خاص و شيعيان امام همام على بن موسى الرضا عليه التحية و الثناء بود و هميشه در خدمت و ملازمت آن امام معصوم مىبود و در وقتىكه امام از مدينهء طيبه به خراسان سفر مىكرد به جانب مامون ، پدرش همراه امام بود تا به خراسان ، تا آنكه امام در طوس شهادت يافت . و سن شريف امام در آنوقت چهل و نه سال بود . و بعضى گويند چهل و هفت سال . كه چون مأمون در مرو بود و در مجلس او حضرت امام عليه السلام و جمعى از حكما و اطبا مثل يوحنا بن ماسويه و جبرئيل بن بختيشوع و صالح بن مهله هندى و غير از ايشان جمعى از حكما همه حاضر شدند ، سخنى از طب مذكور شد پس مأمون و آن حكما كلام در اين باب طولى دادند . و هريك از ايشان كلامى در طب و كيفيت تركيب اين بدن از عنصرها ضد يكديگر و خلطها و طبيعتهاى مختلفه و مضرتها و منفعتهاى اين اغذيه و آنچه به بدن مىرسد از حوادث آسمان به سبب فلك و طالعهاى مختلفه مذكور مىساختند . و امام عليه السلام ساكت بود ، پس مأمون گفت : چه مىگويى اى ابو الحسن در اين سخنان كه هريك از اين جماعت يك قسمى گفتگو در آن مىنمايند . و ضرور است كه بشناسيم ما غذاهاى نافع را از غذاهايى كه به بدن ضرر مىكند و در تدبير اين بدن سعى نماييم . پس امام عليه السلام گفت : اى امير المؤمنين نزد من هست آنچه خود تجربه كردهام از اين مقدمات و صحت آن را به آزمودن و
تحفه شاهيه عباسيه ( شرح الرسالة الذهبية الطبية ) ( فارسى ) — صفحة 25
مساهمون: محمد نصير الدين بن قاضى بن كاشف الدين حموى يزدي
ص٢٥