دوغ در تبهاى خلطى متعفن مىگردد و اصلاح آن قى و شرب سكنجبين سفرجلى است و چون در معدهء بارد ترش شود ، مورث دوار و غشى گردد و اصلاح او با فلافلى و جوارشات است .
[ 5006 ]
مخاط الشيطان :
چيزى است كه با بعضى احجار مىباشد و در آتش نمىسوزد .
ضماد او در تحليل و ردع اورام حارّه و بارده قوى الاثر است .
[ 5007 ]
مخلص الاكبر :
اسم معجونى است كه به يونانى سوطيرا نامند .
[ 5008 ]
مخيطا و مخاطه :
اسم عربى سپستان است .
[ 5009 ]
مداد :
به فارسى مركب نامند و عمل و اقسام او در دستور اوّل مذكور است و مراد اطبا قسمى از آن است كه از دودهء درخت صنوبر با دودهء روغن تخم كتان و صمغ عربى و غرى الجلود با زاج زرد ساخته شود .
در دوّم ، گرم و خشك و به خلاف مداد هندى و آن ، سرد و خشك است و از اجزاى درخت فوفل مىسازند ، و طلاى مداد هندى جهت اورام و سستى اعضاء و بر كف پا جهت جذب حرارت تبها و سعوط و ضماد او بر پيشانى جهت رعاف ، نافع است و غير هندىِ او جهت منع ريختن موى و التيام زخمها و با سركه جهت سوختگى آتش مفيد و بعد از تطليه رفع نبايد كرد تا خود بنفسه رفع گردد و « ديسقوريدوس » گويد كه دو مثقال مداد با آب سرد ، رافع سمّ عقرب است .
[ 5010 ]
مدام :
اسم خمر است .
[ 5011 ]
مدمل الجراح :
اصابع فرعون است .
[ 5012 ]
مرزنجوش :
معرَّب از مرزنگوش فارسى و غير اذان الفار است ؛ چه اصلا برگ او شبيه به گوش موش نيست و از جملهء رياحين و خوشبو است و در خانهها ذرع مىكنند .
برگش طولانى و كم عرض و گلش سفيد مايل به سرخى و تخمش مانند تخم ريحان و شفاف است . و مؤلف « مغنى » اشتباه نموده كه اذان الفار باشد و مؤلف « اختيارات » را اشتباه زياده بر آن است كه در هر جا به آن تصريح بايد نمود .
او ، در آخرِ دوّم ، گرم و در اوّل خشك و در افعال ، بهتر از سوسنبر و محلّل و مفتّح و ملطّف و جالى و جاذب و مدرّ بول و مفتّت حصات و مفرّح و مسخّن احشاء و مجفِّف رطوبات معده و امعا و جهت مغص و قولنج ريحى و استسقاء و سدهء جگر و سپرز و دماغ