است .
[ 3369 ]
صلمه :
غذائى است كه از خمير آرد گندم ، مثل بغرا ترتيب مىدهند و در افعال ، مثل بغرا و آن ، مذكور شد .
[ 3370 ]
صلون :
خرنوب نبطى است .
[ 3371 ]
صلصل :
عقعق و صقصقان ، اسم تركى اوست .
[ 3372 ]
صمغ :
رطوبت منجمدهء نباتات است كه از آن تراوش كرده و خشك شود و صمغ هر نباتى با آن مذكور است و مراد از مطلق او ، صمغ عربى است كه از درخت مغيلان حاصل مىشود و بهترين او ، زرد مايل به سفيدى و سفيد صاف و براق است .
در گرمى ، معتدل و در دوّم ، خشك و به اعتقاد « جالينوس » ، جميع صموغ ، گرم است قابض و مغرّى و مقوّى معده و امعاء و مانع ريختن مواد به سينه و رافع حدّت ادويه و جهت اسهال و سرفه و قرحهء ريه و درد سينه و از دو مثقال تا سه مثقال او جهت سحج ، مجرب و برشته كردهء او با روغن گل قاطع سيلان خون جميع اعضا است ، سواى رحم و بواسير و مداومت آن هر روز يك مثقال با يك اوقيه روغن گاو در يك هفته قاطع سيلان خون است و طلاى او با سفيدهء تخم جهت سوختگى آتش و قطور او با گلاب جهت رمد و سلاق و جرب ، به غايت مفيد و مضرّ سفل و مصلحش كتيراست .
[ 3373 ]
صمغ البلاط :
نشارهء بلاط الكبران و غرر الجلود است كه بسيار مبالغه در كوبيدن و طبخ آن كرده ، سنگ و فرش خانهها را به آن مستحكم مىكردهاند و بر ديوار خانهها مىماليدهاند و بلاط ، به معنى سنگ فرش سرا است .
ذرور او جهت التيام جراحات تازه ، قوى الاثر و جهت الصاق موى زياد چشم ، بىعديل است و بعضى او را معدنى دانستهاند و در مصر ، آن را حناء قريش نامند و « صاحب منهاج » ، مركبى به اين صفت بيان نموده و در قلع بهق ، بسيار مؤثر است : صبر زرد ، دمالاخوين ، علك ، انزروت ، صمغ عربى ، از هر يك جزئى ، بسد و زاج ، از هر يك نصف جزء با آب صمغ بسرشند و نزد انطاكى ، طبخ قوى آن لازم است .
[ 3374 ]
صمغ الداميثا :
صمغى است تلخ و مايل به سرخى و صاف و در غايت حدّت و حبيش تفليسى گويد كه از فارس خيزد .
ملطّف و مسخّن قوى و محلّل رياح و در مزاج و افعال ، قائم مقام حلتيت است و كريه