بىلذع و رادع و خاتم و مقوّى عصب و عضل و قوت باصره و حابس سيلان خون اعضاى ظاهرى و باطنى و خوردن او با آب انارين و امثال او جهت نفث الدم و با شراب جهت عسر بول و حيض دايم و درور منى و با ادويهء مناسبه جهت اسهال دموى و قرحهء امعاء و زحير و سل و طلاى او با سفيدهء تخم مرغ و امثال آن جهت ورم حارّ چشم و ساير اعضاء و باد سرخ و سوختگى آتش و اكتحال او با شير دختران و امثال آن جهت رمد و دمعه و سوزش پلك چشم و سلاق و جرب و حكّه و قرحه و با آب حلبه جهت امراض بلغمى چشم و ذرور او جهت رفع گوشت زياد جراحت و رويانيدن گوشت ، مجرب و با آب گشنيز و مانند آن جهت بثور و قروح حارّه و مزمنه و جراحت مقعد و رحم و قضيب و اعضاى عصبانى ، بىعديل است .
قدر شربتش از يك دانگ تا نيم مثقال و مضرّ مثانه و مصلحش كتيرا و بدلش مغناطيس سوخته و در ادويهء عين ، حضض و در غير آن ، دمالاخوين است .
[ 3109 ]
شارف :
اسم هندى بيخى است شبيه به تربد و طعمش بىحدت و « ذيمقراطيس » گويد در اوّل ، گرم و خشك و مسهل بلغم مائى و جهت امراض بارده ، نافع است .
[ 3110 ]
شاطل :
وسايل نيز گويند . به فارسى روشنك نامند . دوائى است هندى ، شبيه به فطر خشك و به قدر باقلايى و بزرگتر و كوچكتر و با تلخى و پوست او ، بسيار چين دار و ما بين سياهى و سرخ و املس .
در آخرِ دوّم ، گرم و خشك و مسهل قوى اخلاط غليظهء مفاصل و اعصاب و جهت فالج و رعشه و لقوه و صرع و امراض بارده دماغى ، نافع .
مورث درد سر و مصلحش فواكه بارده و شربتش تا نيم مثقال است با مثل او نبات .
[ 3111 ]
شاهبلوط :
در بلوط ، مذكور شد .
[ 3112 ]
شاه بيزح :
معرَّب سابيزك و آن ، لفاح است .
[ 3113 ]
شابورقان :
اسم فارسى حديد ذكر است كه فولاد باشد و در حديد ، مذكور شد .
[ 3114 ]
شاهلوج :
به جيم و به كاف ، معرَّب از شاه آلوى فارسى و آن ، آلوچهء سلطانى و در ادرك ، مذكور شد .
[ 3115 ]
شاهدانج :
به جيم و قاف و تخم قنّب است و در آنجا مذكور شد .
[ 3116 ]
شاهبانخ :
برنوف است و جمسفرم برّى و شجرهء ابراهيم را بعضى به اين اسم خواندهاند .