در اولِ دوّم ، گرم و خشك و بعضى رطب دانستهاند . گل او ، ملطّف و مسخّن و مفتّح سدهء دماغ و مقوّى آن و جاذب رطوبات زكامى و محلّل رياح و رافع درد سر و مقوّى جگر و دل و سپرز و گرده و مدر فضلات و فرزجهء او منقّى رحم و جهت خوشبو كردن و نشف رطوبات و سيلان مزمن و برودت رحم و اعانت بر حمل و احداث گرمى و تنگى فرج و طلاى خشك او جهت خوشبو كردن عرق و تقويت عصب ، مفيد و پياز و برگ و تخم او در افعال ، ضعيفتر و غير مستعملاند . روغنى كه از او سازند قائم مقام نفط و مصدع محرورين و مصلحش مورد و شربت از گل او تا سه درهم و بدلش بابونج است .
[ 2031 ]
خزف :
به فارسى سفال گويند . بسيار خشك و با اندك حرارت و ضماد اقسام او جهت ورمهاى نرم و قروح اعضاى يابس المزاج مثل غضروف و وتر وجهت انسلاخ جلد و سفال تنور با مرهمها جهت التيام جراحت و با سركه جهت حكّه و جوششها و حزاز و سعفه و جرب و نقرس و با موم روغن جهت ورمهاى مزمن و خنازير و غده و سفال چينى جهت جلاى دندان و تقويت لثه و قطع خون آن و جلاى بياض طبقهء قرنيه ، مفيد .
مضر اعصاب دماغى و مصلحش روغن بنفشه است و روغن نيلوفر .
[ 2032 ]
خز :
اسم لباسى است كه از ابريشم و كج و پشم ترتيب دهند و خز خالص ، لباسى است كه از موى بسيار باريك كه به فارسى كرك نامند ترتيب يابد و در اين زمان ، مراد از خز ، پوست حيوانى است از سمور كوچكتر و معروف است .
در دوّم ، گرم و خشك و پوشيدن او جهت نقرس و فالج و ضعف باه و رفع جذام و حكّه ، سريع الاثر و موى سوختهء او جهت قطع نزف الدم و خشك كردن جراحات و آشاميدن او جهت فتق اعصاب و اعضاى عصبانى ، نافع است .
[ 2033 ]
خزميان :
تحريف خزمان فارسى است ؛ يعنى مانند خز . و آن ، حيوان جند است و گاه است از اين اسم ، جند مراد است .
[ 2034 ]
خزاز الماء :
طحلب است .
[ 2035 ]
خزاز الصّخر :
حزاز الصخر است و مذكور شد .
[ 2036 ]
خز نباش :
مرماحور است .
[ 2037 ]
خزران :
اسم فارسى خيزران است .
[ 2038 ]
خسك دانه :
اسم فارسى قرطم است .