تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
بابلى و عسل ، لعوق بسازند و هر روز يك دانگ و انگشت از او تناول نمايند جهت صاف كردن آواز و تقويت بدن و نيكوئى رخسار و اخراج فضلات بدن ، بىعديل است و هر گاه در روغن زيتون بجوشانند و با عسل معجون كنند به دستور ، همين آثار دارد . [ 1962 ]

خبث النحاس :

ثفل مس است . در قوت ، قريب به خبث الحديد است و ملطّف و جالى و خوردن او سمّ قاتل است و در ادويهء چشم و زخمها مستعمل است . [ 1963 ]

خبث الرصاص :

ثفل قلعى است . به غايت قابض و مغسول او جهت التيام جراحت چشم و تقويت باصره و منع ريختن مواد به چشم مؤثر است . [ 1964 ]

خبث الفضة :

ثفل نقره است . لطيف و قوى القبض و طلاى او جهت قروح چشم و سعفه و جرب و بواسير و نواصير و التيام جراحات ، نافع است . [ 1965 ]

خبث الذهب :

ثقل طلا است لطيف‌تر از همه و در افعال ، قوىتر از خبث الفضة و طلاى او با آب جهت رفع بد بويى زير بغل و كنج ران ، مجرب و در افعال ، نائب مناب اقليميا است . [ 1966 ]

خبيص :

اسم عربى حيص است و در حا ، مذكور شد . [ 1967 ]

خبيض البيض :

به فارسى خاگينه نامند و با سبزيها ، كوكو گويند . كثير الغذاء و دير هضم و مسدد و مولد خلط غليظ و با دارچينى و خولنجان و ادويهء باهيه ، مقوّى باه است . [ 1968 ]

خبازى شجرى :

خطمى است . [ 1969 ]

خبز الغراب :

اقحوان است . [ 1970 ]

خبز القرد :

لوف الكبير است . [ 1971 ]

خبز رومى :

خبز الكعك است . [ 1972 ]

خبز المشايخ :

نبات بخور مريم است . [ 1973 ]

خبيز :

اسم جميع نباتات است كه به گردش آفتاب دور كند و خبّازى ، مشتّق از اوست . [ 1974 ]

خترق :

به تاى مثناه ، افسنتين است . [ 1975 ]

ختم الملك :

طين مختوم است . [ 1976 ]

خثا :

به ثاى مثلثه ، سرگين است و از مطلق او ، مراد ، سرگين گاو است و در اخثا ، مذكور شد . [ 1977 ]

خثو :

به لغت اهل خطا ، به معنى بزرك و به دستور خان و خثو مترادفند . آن ، اسم