بابلى و عسل ، لعوق بسازند و هر روز يك دانگ و انگشت از او تناول نمايند جهت صاف كردن آواز و تقويت بدن و نيكوئى رخسار و اخراج فضلات بدن ، بىعديل است و هر گاه در روغن زيتون بجوشانند و با عسل معجون كنند به دستور ، همين آثار دارد .
[ 1962 ]
خبث النحاس :
ثفل مس است . در قوت ، قريب به خبث الحديد است و ملطّف و جالى و خوردن او سمّ قاتل است و در ادويهء چشم و زخمها مستعمل است .
[ 1963 ]
خبث الرصاص :
ثفل قلعى است . به غايت قابض و مغسول او جهت التيام جراحت چشم و تقويت باصره و منع ريختن مواد به چشم مؤثر است .
[ 1964 ]
خبث الفضة :
ثفل نقره است . لطيف و قوى القبض و طلاى او جهت قروح چشم و سعفه و جرب و بواسير و نواصير و التيام جراحات ، نافع است .
[ 1965 ]
خبث الذهب :
ثقل طلا است لطيفتر از همه و در افعال ، قوىتر از خبث الفضة و طلاى او با آب جهت رفع بد بويى زير بغل و كنج ران ، مجرب و در افعال ، نائب مناب اقليميا است .
[ 1966 ]
خبيص :
اسم عربى حيص است و در حا ، مذكور شد .
[ 1967 ]
خبيض البيض :
به فارسى خاگينه نامند و با سبزيها ، كوكو گويند . كثير الغذاء و دير هضم و مسدد و مولد خلط غليظ و با دارچينى و خولنجان و ادويهء باهيه ، مقوّى باه است .
[ 1968 ]
خبازى شجرى :
خطمى است .
[ 1969 ]
خبز الغراب :
اقحوان است .
[ 1970 ]
خبز القرد :
لوف الكبير است .
[ 1971 ]
خبز رومى :
خبز الكعك است .
[ 1972 ]
خبز المشايخ :
نبات بخور مريم است .
[ 1973 ]
خبيز :
اسم جميع نباتات است كه به گردش آفتاب دور كند و خبّازى ، مشتّق از اوست .
[ 1974 ]
خترق :
به تاى مثناه ، افسنتين است .
[ 1975 ]
ختم الملك :
طين مختوم است .
[ 1976 ]
خثا :
به ثاى مثلثه ، سرگين است و از مطلق او ، مراد ، سرگين گاو است و در اخثا ، مذكور شد .
[ 1977 ]
خثو :
به لغت اهل خطا ، به معنى بزرك و به دستور خان و خثو مترادفند . آن ، اسم