[ 1846 ]
حلبوب :
به لغت نبطى ، گياهى است به قدر شبرى و پر شاخ و بسيار گره و شعبهها از گرههاى او رسته و برگش كوچكتر از بادروج و مفروش و يك روى او مزغب و ثمر نوع مادهء او خوشهء تخم دار و تخمش از بطم كوچكتر و هر دو عدد به هم بسته و سست و با رطوبت و ثمر نوع نر او به خلاف آن و كوچك و مستدير و بيخ او دو عدد مستدير به قدر تخم كبوتر يكى سست و ديگرى صلب و به هم بسته مثل خصيهء حيوانات .
در دوّم ، گرم و خشك و محلّل اورام بارده و مليّن طبع و سى مثقال از آب مطبوخ او مسهل رطوبت مائيت و مرة الصفرا و حمول برگ مادهء او بعد از طهر و خوردن بيخ [ پنج عدد ] صلب او باعث حمل به دختر و آشاميدن و حمول نر او باعث حمل به پسر است .
[ 1847 ]
حلزون :
به فتح اوّل و ثانى ، اسم كل حيوان صدفى است و برى و بحرى و نهرى است و اعم از صدف و آن ، مخصوص جلدِ حجرى آن حيوان است و شيح و ودع و اظفار الطيب و طليسا و خف الغراب و و فروفورا و دلينس و صدف مرواريد و زنطاح و غيرها ، از انواع حلزوناند .
جلد حجرى او در دوّم ، سرد و خشك و خواص آن در صدف « ان شاء اللّه تعالى » مذكور مىشود .
گوشت او در دوّم ، سرد وتر و گوشت دلينس كه در مصر ، ام الجلود [ ام الجنودم ] گويند از اقسام برّى و مستطيل و الطف و سريع الاستحالة به خون صالح است وجهت جذام و جرب و حكّه و جنون و سودا ، نافع است و گوشت ساير حلزون ، مولد بلغم و سدد و قاطع تشنگى و التهاب صفرا و ضماد آن جاذب پيكان و امثال آن از بدن و جهت تحليل رطوبات سوء القنية و قروح و ورم نقرس و جذب زهر سگ ديوانه گزيده و طلاى رطوبت او كه به سوزن سوراخ كرده نزديك آتش داشته گرفته باشند با مرّصاف و صبر ، بالسوية سرشته و جهت التيام جراحات خبيثه و تحليل اورام مزمنهء او ، مفيد و بىعديل است و گوشت مجفِّف مسحوق او مدرّ حيض و با مرّ و كندر جهت التحام جراحات ؛ خصوصاً عصبانى و اكتحال سوختهء مجموع او با عسل جهت رفع آثار قرحهء چشم و طلاى او جهت جرب متقرح و بهق و جلاى دندان و با سركه جهت قطع رعاف و ماليدن رطوبت او بر جبهه جهت منع ريختن مواد به چشم و بر حوالى گوش جهت ورم و رفع رطوبات غايرهء گوش و طلاى گوشت محرق او با قطران ، بعد از كندن موى و شعر منقلب ،