تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
دارچينى خوردن و همچنين سكنجبين و شيرنيها - سواى خرما - موافق است . مرق آن كه چربى نداشته باشد با سركه ، جهت صاحبان معدهء مرارى و جگر حارّ ، نافع و مانع انصباب مرار به معده و امعاء و انتشار صفرا است و مدرّ بول وجهت يرقان نافع و خوناب كباب بىچربى او جهت كشتن كرم گوش و سوختگى آتش ، مفيد . شاخ او در دوّم ، سرد و در سوم ، خشك و آشاميدن يك مثقال سوختهء او با آب سرد ، مانع رعاف و با شراب ، قاطع اسهال و ذرور آن و سوهان كردهء غير سوخته ، جهت نزف الدم و جلاى دندان و التيام قروح ، نافع و سمّ و سوختهء او نيز همين اثر دارد و دو مثقال او با عسل جهت اخراج حبّ القرع و و تقويت باه و مداومت او هر روز نيم مثقال با سكنجبين جهت رفع سپرز ، مؤثر . پيه او در افعال ، بهتر از پيه خوك و زهره او تا چهارمِ گرم و خشك و در معاجين ، جهت صاف كردن منى و آشاميدن او با عسل جهت حكّه و مرض آتشك و طلاى او جهت قروح خبيثه و گزيدن [ عقرب ] و جانوران و تسكين درد زخمها و قضيب و فرج و غلاف خصيه و تحليل ورم آن و با بوره و طين قيموليا ، جهت جرب متقرح و برش و سبوسهء سر و فرزجهء آن با ادويهء مناسبه ، جهت احتباس حيض و تنقيهء رحم و اكتحال او با عسل جهت بياض چشم و قطور او با شير زنان و شير بز جهت چرك گوش و گرانى سامعه و جراحت گوش و با مراهم ، جهت منع چرك زخمها و غرغرهء او با عسل و ماليدن در خارج ، جهت خناق و طلاى او جهت قروح مقعد ، مفيد . [ و با نطرون و سنگ رخام جهت خزاز مفيد ] . قضيب مجفَّف سوهان كردهء [ او را ] با تخم نيم برشت خوردن ، به غايت مبهى و بخور شاخ او جهت گريزانيدن هوامّ و اسقاط جنين و مغز ساق او جهت تليين اورام صلبه و شقاق و بواسير و شقيقه و استخوان سوختهء آن ، مانع زياده شدن آكله و آشاميدن خون او به قدر يك اوقيه كه گرم باشد ، كشنده و ضمادش با آرد جو ، مليّن اورام صلبه و ذرور خشك او جهت حبس كردن خون جراحت و منع ورم آن ، به غايت مفيد . ضماد خون تازه او كه با خون حيض ممزوج كرده باشند جهت نقرس و درد مفاصل ، گويند مجرب است . در دست كردن انگشترى كه از شاخ چپ او ساخته باشند و در دست چپ كنند ، جهت رفع صرع ، بالخاصية مؤثر است . و چون گوشت او را مهرا پخته و با
تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 202 | مؤسسه احياء طب طبيعى / محمد مؤمن بن محمد زمان الطبيب التنكابني ( حكيم مؤمن )