عمر بعصيان بسر آوردهام * آنچه توانستهام ، آن كردهام
نه ز من آسوده بعالم دلى * نه به كف از عمر مرا حاصلى
جرم فراوان و خطا بيشمار * كردهام از لطف ز من در گذار
روز قيامت كه شود انجمن * با نبى و آل مرا حشر كن
در منقبت شاه گويد :
نباشد جهان ديده را اشتباه * كه قائم بود عالم از عدل شاه
بتخصيص شاهى كز او دين و داد * در لطف بر روى عالم گشاد
سپهر شرف آفتاب كرم * شريف قريش و ملاذ امم
ز ظهر على و ز بطن بتول * ز آل خجسته مآل رسول
سمّى سليل خليل خدا * ضياء بخش عالم بنور هدى
ز رويش عيان فرّ شاهنشهى * دلش را ز سر قضا آگهى
شريعت پناهى كه از اجتهاد * برافراخت رايات غزو جهاد
ز خونريز ، ارباب كفر و ظلام * اديم زمين كرده ياقوت فام
ز نور يقين آتشى برفروخت * كه چون شعله زد ظلم و بدعت بسوخت
بسجادهء شرع آمد مقيم * قوى كرد اركان دين قويم
ازو شد نواى هدى مرتفع * برافتاد بنياد هر مبتدع
شجاعت شعارى كه در وقت كار * زند تيغ چون شاه دلدل سوار
ز تاب حسامش بهنگام جنگ * بسوزد دل عالمى بيدرنگ
سنانش ستد دل ز هر بدكنش * زبان تيز گرد از بىسرزنش
ز تير خدنگش كه شد ديده دوز * به چشم عدو همچو شب گشت روز
بگرز گران سنگ روز مصاف * در آن روز پىگير بد كوه قاف
جوانبخت شاهى كه گردون پير * ندارد بجز طاعتش در ضمير
سلاطين توران و ايران زمين * ملوك عراقين و خاقان چين