آ
آبكامه : نان خورشى و نوعى از گوارشن بوده است به طعم ترش و آن را از نان خشك گندم يا جو كه در آب خيسانده و مدتى براى خمير در آفتاب نهادهاند حاصل كنند
آبى : به
آتشك : سوزاك
آجام : ج اجمه به معنى نيستان و نيزار
آردينه : آنچه از آرد كنند ، آشى كه از آرد پزند
آكله : خورنده ، هر قرحه كه گوشت را خورد ، خوره ، خورهباد
آمله : آملج ، نام درختى هندى كه ثمر آن را نيز آمله گويند ، طعم آن ترش
الف
ابخره : ج بخار ، بخارها
ابط : زبل بغل
ابطى : بغل
ابلوج : معرب از فارسى آبلوچ ، قند سفيد يا شكر سفيد يا قند سوده يا قند نرم سفيد يا قند مطلق و يا شكر مطلق
اتم : تمامتر ، كاملتر
اثمر : پرميوهتر ، سودمندتر
اجاصيه : آش آلو ، آلوبا
احتقان : درد شكم گرفتن از بند آمون بول ، شاشبند شدن ، حقنه كردن ، تنقيه كردن ، با داروى ريختنى با حقنه مداوا كردن
احتلام : خواب ديدن ، انزال در خواب ، جنب شدن در خواب ، مطلق انزال
احلاف : جمع حلف ، همعهدان ، سوگند دادن
احليل : سوراخ قضيب ، مخرج بول از شرم مرد
احول : كژ چشم ، دوبين ، كسى كه يك چيز را دو ببيند ، لوچ
اختلاج العصاء : برجستن اندام ، جنبيدن و پريدن اندامى بىاراده
اختلاج : پريدن رگها و چشم يا قسمتى ديگر از بدن ، تشنج