تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التجارب ( طبع جديد ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
شبانه‌روز و عرق مىفرمايند و در آن اثنا غذاى لطيف و پرقوت از مرق‌ها مىدهند يك نوبت در روزى و يك نوبت در شب مذكور و بعد از آن ملين مىدهند و اين خالى از خطرى نيست و مدت اين مرض چون دراز است به رفق و مدارا تنقيه به دفعات و پرهيز با مراعات قوت واجب بود و السّلام .

ورم‌ها

بدان‌كه هر تفرق اتصالى كه در عضوى پديد آيد پس اگر به سبب جمع و احتباس خلطى يا مادتى يا بخارى يا مائيتى اندر خلل و يا تجويف آن عضو بود تا حجم آن عضو بيشتر از دستور و مقتضاى اصلى و طبيعى گردد ، يعنى بزرگ‌تر و برآمده‌تر شود آن را ورم خوانند و به فارسى آماس گويند . و از اينجا واضح گردد كه بثره مطلقا آماسى باشد خرد و آماس مطلقا بثره بود بزرگ . و اجناس آماس از شش قسم بيرون نيست زيرا كه ماده آن يا خون است يا صفرا يا بلغم يا سودا يا مائى است يا ريح است . و آنچه مادهء آن مركب افتد منسوب به جزء غالب بود . و سبب جمع و حبس ماده ورم در اعضا يا سابق بود چون امتلاء و فساد و خلط و دفع طبيعت بدان محل و ضعيفى و زبونى عضو و قابليت او مر قبول خلط فاسد را و يا لاحق و بادى بود چون رسيدن زخم و آسيب و الم و كوفت و جاذلى ( ؟ ) ماسك خارجى به عضوى . و اكثر اطبا بر آن رفته‌اند كه ورم در اعضا به غايت نرم چون جرم دماغ و در اعضاى كه به غايت صلب‌اند چو استخوان نمىباشد و شيخ مانع و مدعى اين هر دو است و اصح قول شيخ است . و هر آماسى كه مادهء غالب آن گرم باشد آن را گرم گويند و آنچه مادهء غالب آن سرد باشد آن را سرد خوانند چنانچه در بثرات مذكور شد . و به ديگر طبائع نسبت نكنند به جهت فاعليت اين دو كيفيت و عدم فاعليت دگرها .

انواع آماس

كه عمومى دارند نسبت با ظاهر بدن و اطبا آن‌ها را همه از جمله امراض عد كرده‌اند و علامات و معالجات آن‌ها را بيان نموده هفده نوع بود ، چون فلغمونى و خراج و دمل و طاعون و خيارك و جمره و ماشرا و سلعه و غدد و اوذيما و خنازير و سرطان و سقيروس و كهير و نفخه و تهييج و استسقا . و مرجع جمله فى الحقيقت به يازده نوع بود چنانچه واضح گردد .

فلغمونى

بدان‌كه فلغمونى در لغت يونان گرم و ملتهب را گويند و اصطلاح اطبا بر آن جارى شده كه فلغمونى ورم دموى را نامند جهت وجود التهاب و حرارت در جمله اورام دموى و اگر چه در اورام صفراوى نيز يافت مىشود . و بعضى فلغمونى ورم دموى را گويند كه در اعضاى ظاهرى افتد و خون آن فاسد نباشد و سر آن برآمده نبود و اينجا مراد آن است . و آنچه در اعضاى باطنى افتد هريكى به اسمى علىحده موسوم بود چون سرسام و برسام و ذات الجنب