زبان را چو در اول اين كلام * ز حمد و تحيت رساندى بكام
بده اى خردمند روشن ضمير * كه گويد چنين يوسفى فقير
كه اين نسخه بهر تو كردم رقم * ز تدبير ماكول و مشروب هم
در آن دم كه اين نسخه منظوم شد * بماكول و مشروب موسوم شد
چو از چهره اين ماه برقع گشود * مرا سال تاريخ آن خوش نمود
فرود آمد اين خوان چو شد خاسته * به صد نعمتش بخت آراسته
خدايا بمجرومى مفلسان * كزين خوان بهر كس نصيبى رسان
در تدبير ماكول
ز حكمت اگر هيچ دارى خبر * غم خويشتن خورد گر غم مخور
همى كن غذا انقدر اختيار * كه در معده وقتى كه گيرد قرار
شود هضم و زان تن توانا شود * نه چندان كزان تخمه پيدا شود
چو از تخمه كارت بمحنت كشيد * ازو رغبت كاذب آمد پديد
نمپايدت هيچ خورد آن زمان * كه ضعفت مضاعف شود بيكمان
دگر رغبت صادق آيد ترا * غذا ساختن لايق آيد ترا
چو پيدا شود رغبت صادقت * نباشد صبورى در آن لايقت