دكر بر ريش سرسازى طلايش * فراهم آردش و الله اعلم
سه درم صبر زرد و نصف نبات * ساى و بيزد نكاهدار از نم
كه برد هر كهش كشى در چشم * جرب چشم و خارش را هم
اويشه خورى چو نيم مثقال * بيرون برد از تن تو بلغم
نيكو بود از براى معده * قوت يابد از آن جكر هم
فارغ كندت ز درد سينه * تشويش سپر زرا كند كم
شود خورده چون سركه بيشبهه صفرا * نشاند برد تشنكى را ز مردم
ز دردش خلاصى دهد درديش را * كذارى چو بر موضع زخم كژدم
في حرف النّون
برك تنبول چون خورى هر روز * سخت كردد چو كردهات دندان
برفروزد رخت چو كل آيد * بوى خوش همچو غنچهات ز دهان
فرح آرد ترا و در خاطر * غم نماند شوى خوش و خندان
بدل و معده و جكر برسد * نفع بيرونت از حد امكان
اشتها آرد و دهد يارى * هضم را كردمت تمام بيان
عضو دان بىترددى مفرد * در حد و اسم چون نمود عيان