لشكر فرستاد و حيلت كرد هيچ نتوانست دفع آن كردن و اندر ماند .
فيلسوفى بود در آن روزگار نام او روشن آزاد . پرويز او را بخواند و / 340 / گفت اى روشن آزاد تدبير توانى كرد ؟ از تدبيرها [ ى ] خجستهء تو باشد كه اين حصار بتوانم ستدن !
روشن آزاد گفت اى شاه از آن گاه كه تو لشكر بدان حصار فرستادى من همى تدبير كردم با خويشتن بر آنك شهريار مرا گفته بود و هيچ ندانستم تا امروز كه فرّخ روى ملك ديدم و شيرين آواز او شنيدم . بدانستم كه چون بايد كرد !
پرويز گفت بگوى .
گفت : بدان و آگاه باش اى شهريار كه من وقتى به هندوستان بودم به نزديك ملك قنوج .
پنج شش كنيزك ديدم از آن او كه هرگز چنان نديده بودم و مانند آدميان نبودند ، به تازگى « 1 » اندام و روشنى ايشان . و من در ايشان متحيّر بماندم . ( ملك مرا گفت ترا چه بود اى روشن آزاد كه چنين متحيّر بماندى ؟ ) گفتم ايّها الملك از نيكويى اين كنيزكان مرا اعلام ده .
ملك مرا گفت اينان هر يكى زهرىاند كه ازينان كشندهتر زهرى نيست در جهان ! من عجب بماندم در خويشتن كه چه صورت خواهد بود ؟
گفت : خواهى كه بدانى ؟
گفتم : بلى .
بفرمود تا مردى بياوردند كه كشتنش بر وى واجب بود و از آن كنيزكان يكى پيش خواند و كنيزك را فرمود تا آن مرد را در بر گرفت و بوسه داد . در ساعت بيفتاد و از هوش بشد . چون ساعتى برآمد جان بداد و عجب بماندم . گفتم ايّها الملك اندر داشتن اينان چه حكمت است ؟ گفت بدان و آگاه باش كه وقتى مرا دشمنى بود و دستم به دو نمىرسيد . « 2 » ازين كنيزكان يكى به هديه بر او فرستادم به بازرگانى تا به دو فروشد و دشمن بىرنج كشته شود و كارزار . من آن بدانستم و از دانش او عجب درماندم .
اكنون تدبير ملك آن است كه نامهاى نويسد به سوى ملك قنّوج تا / 341 / از آن كنيزكان يكى بفرستد پس ( چون بياورند ) با دشمن صلح بايد كرد و آن كنيزك را با هديها به دو فرستد تا مراد برآيد .
هامش
( 1 ) . كذا در اصل .
( 2 ) . م : كه بر وى ظفر نمىيافتم و دست من بدان نمىرسيد . با وى گرگ آشتى كردم .