فصل دوم از مقالت يازدهم در حيلت كه در زهر دادن كنند
اين بابى شريف است خردمندان را . چون بخواهند خويشتن را از مكر دشمن ايمن توانند داشت .
* * * چنين گويند كه مأمون خليفه را سرهنگى بود و خواست كه او را به زهر بكشد و هر حيلت كه همى كرد تمام نمىشد از هوشيارى كه آن سرهنگ را بود . بخواند بختيشوع را و راز با وى بگفت . بختيشوع او را گفت كه حيلت اين آن است كه نيشترى را به زهر آب فرمايى .
آنگه تو روزى نيّت رگ زدن كن و او را بخوان و مساعدى فرماى بر رگ زدن او را .
همچنان كرد . و سرهنگ چندان زيست كه رگ بزد . پس در حال بمرد و مأمون فارغ شد ازو .
آخر
چنين گويند كه پرويز ملك خسرو را دشمنى بود و حصارى داشت در درياى عمان و آن جايگاه بودى و چندان گنج و خواسته داشت كه اندازهء آن پديد نبود ، و پرويز هرچند