پرويز گفت زهى روشن آزاد نيكو تدبير كردى ! و ليكن مردى بايد هوشمند و دانا كه به رسولى نزد او فرستم ، چنانك بدان زمين رسيده بود و زبان ايشان داند تا آن كنيزك يكى بياورد و ملك قنوج را بپرسد كه درين چه حكمت است كه مردم به يك دم مىكشد . روشن آزاد گفت اگر ملك بفرمايد بنده برود .
گفت نيك مىگويى .
روشن آزاد رفتن را بساخت و پنجاه جمازه برگرفت با خواستهء بسيار و برفت تا به نزديك ملك قنوج و پيغام پرويز بداد ، و ملك قنوج برخاست و زمين بوسه داد و گفت بندهء شهريارم و تن و جان من فداى شهريارست و از آن كنيزكان چهار نفر با هديها [ ى ] بسيار به نزديك پرويز فرستاد و نامه نوشت و به روشن آزاد داد و بسيار چيز به دو داد و گسيل كرد . و روشن آزاد بيامد به نزديك پرويز .
چون پرويز كنيزكان را بديد بفرمود تا كسى چونين كه كشتنش واجب بود بياوردند و بدان كنيزكان بيازمودند ، چنانك روشن آزاد گفته بود .
پرويز پرسيد كه ملك قنّوج چه گفت اندرين كنيزكان .
گفت مرا هيچ نگفت . آنچه گفتنى است در نامه نوشته است .
پس بفرمود پرويز تا نامه بخوانند . نوشته بود كه نامهء شهريار جهاندار خواندم و فرمان او را طاعت دارم و كنيزكان كه فرموده بود فرستادم و پرسيده كه چه علّت است درين كنيزكان كه مردم كشند نخواستم كه به روشن آزاد گفتمى . امّا در نامه نوشتم تا در جهان اين احوال بجز شاه و من كسى ديگر نداند . و شهريار چون خواهد كه چنين كنيزكان پرورد كنيزكان نيكوروى به غلامان نيكوروى فرمايد دادن و چون ازيشان دختر آيد فرمايد تا مادر دختر هر روز نيم كنجد قير در شير كند و بسايد و بدان دختر همى دهد [
a
365 ] و به روزگار زيادت مىكند و چون از شير باز كند / 342 / در طعامشان مىكند تا چنان سازگار گردد طبع ايشان با قير كه دم ايشان مردم را بكشد و مادر كه ايشان را شير دهد بايد كه روى بسته دارد كه قير زهرى است كه ازو گرمتر نيست .
آخر
يعقوب ليث را سرهنگى بود و ازو همى ترسيد . هرچند كه كوشيد كه او را زهرى دهد