خون : خون او خشك و خرد كرده با چيزى شيرين به خورد كسى دهند آن كس مطيع او شود .
استخوان : استخوان او بگيرند و به نام كسى بسوزانند انديشهء او به دل آن كس اندر افتد .
گوشت : هر كه گوشت او بخورد بادها [ ى ] زشت بشكند .
مغز : ( اگر مغز او ) به غاليه به دماغ كسى رسانند محب او شود .
چنگال : ( اگر چنگال او ) بسوزانند و بر سوختگى « 1 » نهند درست شود .
سرگين : اگر سرگين او با شكر بسايند و به كودكى بدخوى دهند سود دارد و منافع او همچنان كبوتر باشد ، و اللّه اعلم .
سار
اين سار را ( به تازى ) « زر زور » خوانند ، و از دو رنگ بود . بعضى باشند سبز / 97 / بام « 2 » ، بعضى باشد سياه بام .
و در وقت بهار و خزان او را بسيار يابند ، و در وقتها [ ى ] ديگر كمتر .
و گاه گاه بانگى كند بر مثال هزاردستان .
( و اندرو ) خاصيت ( است ) :
گوشت : اگر گوشت او بخورند ( جمله بادها بشكند .
[ خون ] : اگر خون او در طعام به خورد كسى دهند ) « 3 » آن كس بسيار انديشه و سياه دل شود .
خّطاف
خطّاف را با آدمى مؤانستى باشد . و طاقت سرما ندارد ، و به زمستان در گرمسير باشد و به تابستان به سردسير .
و دو جنس باشد : جنسى كه خانهء خود را بن فراخ و در تنگ سازد ، و آن را خطّاف گويند و درو جداگانه فصلى ببايد .
هامش
( 1 ) . م : سوخته .
( 2 ) . ( فام ) .
( 3 ) . مأخوذ از نسخهء پ 140 ، در « م » هم افتاده است .