تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
اين دقايق نگاه بايد داشتن واجبست . و اگر ماده علّت صفرايى بود ، نخست قى بايد فرمود پس استفراغ كردن بمطبوخ هليلهء زرد و خرماء هندو و عنّاب و آلو سياه و شاهتره و تخم كشوت ، و آن را بصبر و سقمونيا قوت دادن . و صفت حبّها و مطبوخهاء ديگر اندر قرافادين بايد جست . و اگر مادهء علت از صفرا و بلغم مركب بود ، مسهل برين‌گونه سازند : صبر يك درم ، سورنجان چهاردانگ ، هليلهء زرد چهاردانگ ، هليلهء كابلى ، گل سرخ ، مصطكى از هريكى دانگى ، جمله يك شربت باشد . و صفت مطبوخ و حبّ و ضمادها اندر قرافادين ياد كرده آيد او شاء الله . و اگر ماده بلغم باشد ، نخست آن را ببايد پزانيد بدين طريق : نخست چهار روز گلنگبين عسلى دهند با آب باذيان تر يا آبى كه زيره و تخم باذيان در وى جوشانيده باشند . اگر از پس چهار روز اندر قاروره اثر پختگى پديد آيد ، استفراغ كنند بمسهلى موافق . و اگر پختگى پديد نيايد چند روز ماء الاصول دهند با روغن بيدانجير ، پس طبع را بايارج فيقرا و تربد نرم كنند ، پس سه روز ديگر ماء الاصول دهند ، روز چهارم گلنگبين دهند بىماء الاصول ، روز ديگر استفراغى كنند بحبّ منتن و حبّ شيطرج و مانند آن . و اگر لختى صفرا با او آميخته باشد ، مسهل سخت گرم نشايد داد . و هيچ مسهل از داروى كه اسهال صفرا كند خالى نباشد ، از بهر آنكه اگرچه از استفراغ بلغم اندر حال ، منفعتى پديد آيد ، دور نباشد كه ديگرباره بلغم به قوت صفرا در تن روان گردد و بجايگاه درد بازگردد . و امّا عرق النسا را ببايد دانست كه علامت خاصه عرق النسا آنست كه اندر براز خداوند علّت ، رطوبتى مخاطى بود و قامت بدشوارى راست توان كرد . آنجا كه علامتهاء خونى ظاهر بود ، نخست رگ باسليق بايد زد ، پس رگ پاى زدن ، و اوليتر آن باشد كه دو روز تدبير لطيف كنند ، پس رگ پاى زنند . و اگر درد از جانب وحشى فرومىآيد عرق النسا زنند و اگر بجانب انسى فرومىآيد رگ صافن زنند ؛ و ز پستر اندر پشت پاى رگى است ميان خنصر و بنصر ، آن رگ زنند . و گفته‌اند اين رگ زدن اندر علت عرق النسا ، نافعترست از عرق النسا ، همچنانكه اسيلم زدن اندر بيمارى جگر و سپرز ، نافعترست از رگ باسليق زدن . و جالينوس مىگويد : صافن و مابض زدن نافع‌تر از عرق النساست و مابض نافع‌تر از صافن است . و چيزهاء نرم و روغنها
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 524 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )