تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
اندر جايگاهش ياد كرده آيد . و آنچه مقدمه بواسير باشد ، خارش با سوزش بود . نخست رگ باسليق بايد زد و بر ميان سرين حجامت كردن و بمطبوخ افتيمون ، استفراغ كردن و از غذاهاى سودايى پرهيز كردن . و موضع خارش را بروغن مغز زردآلو طلخ مقل اندر وى حل كرده ، طلى كردن . و شبّ يمانى بريان‌كرده و قطران بهم بسرشند ، مقدار يك درم بخرقهء نرم بگيرند و حمول كنند . و اگر خارش ، گزنده و سوزنده باشد ، بورهء ارمنى و زنگار و استخوان ماهى و سرگين سگ و سرگين كبوتر و سرگين گنجشك و مازو و حبّ الآس همه جمع كنند ، و دود كنند .

باب سيم از گفتار چهاردهم از كتاب معالجات اندر علة بواسير و علاج آن

بواسير بقسمت اوّل دو نوعست : يكى انواع فزونيهاست كه بر لب مقعد و گرداگرد و زاندرون و بيرون او پديد آيد . نوع دوم ، بادى غليظست كه اندر تهىگاه و حوالى گرده و كمرگاه و زهار مىگردد ، آن را باد باسور گويند . امّا آنچه از انواع فزونيها بود بعضى را اندر بينى پديد آيد و بعضى سرپوشيدگان را اندر رحم پديد آيد . و آنچه بر لب مقعد برآيد ، بعضى روى سوى بالا دارد ، و بعضى روى سوى بيرون ، و بعضى ناسفته بود چيزى نپالايد ، و با درد بود . و باشد كه مدد كمتر يابد و همچنان بايستد و نرنجاند . و باشد كه بعضى ممتلى گردد و درد مىكند ، و بعضى سفته باشد ، خون و زرداب پالايد و كم‌درد باشد . و بعضى باشد كه هيچ درد نكند ، و باشد كه چنان سفته بود كه باد و ثفل از وى بيرون آيد ، و هرگاه كه چشمهء او بسته شود ، درد خيزد . و اين هر دو نوع ، بر هفت شكل باشد : يكى ، همچون دبهء ماهى بود بزرگ و تهى و بىدرد . دوم ، شاخها و بيخها دارد و اين را بدين سبب نخلى گويند . سوم ، گرد بود و پهن آن را تينى گويند . چهارم ، گرد بود برسان انگور آن را عنبى گويند . پنجم ، خورد بود ، همچون عدس و نخود آن را ثولولى گويند . ششم ، دراز بود همچون دانهء خرما . هفتم ، نرم بود همچون توث ، آن را توثى گويند . و بدترين همه تينى و نخلى است . و آنچه سوى بيش بود اندر همسايگى مجرى بول ، نيز بد باشد ، از بهر آنكه با مجرى مزاحمت كند . و بعضى را بر در ازاء رودهء مستقيم چند عدد برآيد تا لب شرج ، و آن بدتر از همه باشد و سبب آن خون سودايى بود ، دو گونه بود طبيعى بود ، گر ناطبيعى چنان كه معلومست . علامات بواسير
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 470 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )