و خردل و جندبيذستر با سركه گرم بسايند و بر سر او طلى كنند . و سذاب و مشك و جندبيذستر مىبويانند . و زهرهء كلنگ اندر آب مرزنگوش حل كنند و اندر بينى او چكانند .
و قرنفل ، و بسباسه و خيربوا و گوزبوا و وج همه با آنچه حاضر باشد كوفته و بيخته و گرم كرده ، اندر خرقهء بسته بر سر او مىنهند . و نمك گرم كرده بر سر نهادن سود دارد .
و از پس استفراغها ، گرمابهء خشك ، و اندر آب گوگرد نشاندن سود دارد .
و هر گاه كه سكته گشاده شود ، بيست و چهار روز همين علاج مىكنند .
و غذا نخوداب ، و شورباء گنجشك و كبوتربچه دهند با سعتر و دارچينى ، و هر بامداد ماء الاصول دهند با روغن بيدانجير ، گر با روغن بادام طلخ و هر هفتهء ايارج فيقرا دهند با شحم حنظل و نمك و افتيمون و غاريقون .
جزو پنجم از گفتار اوّل از كتاب معالجات از كتاب اغراض اندر بيماريها كه سبب آن رطوبة فزونى باشد اندر عصبها كه آلة حس و حركة است و اين جزو هشت بابست
باب اول از جزو پنجم از گفتار اوّل از كتاب معالجات اندر علة خَدَر و سُبات
معنى خدر ، باطل شدن حسّ لمس باشد . و عوام مردم اندامى را كه خدر شود گويند خفته است .
و اين علت اندر اندامهاء حسّ و حركت افتد ، و نخست حسّ لمس باطل گردد ، از بهر آنكه عصبهاء حسّ ديگرست و عصب حركت ديگر .
اسباب آن ، اسباب خدر بسيار است .
يكى ، آنكه مردم داروى سرد خورد كه روح را ضعيف و غليظ كند ، چون افيون .
دوم ، آنك حيوانى زهرناك سردمزاج ، چون كژدم زخمى زند بر عصب حس ، و حسّ آن عضو باطل كند .
سيم ، آنكه عصبى فشارده شود يا پيچيده ، چنان كه كسى بر پاى نشسته باشد ، چون خواهد كه برخيزد ، پاى خفته باشد .
چهارم ، آنكه جالينوس مىگويد ، گاه باشد كه مردم خشكمزاج ، داروى گرم خورد و خشكى زيادت شود ، و بدان سبب سر انگشتان او خدر گردد ، و آن خدر بديگر اندامها برآيد .
و آنچ اندر تبهاء محرقه بسبب تحليل رطوبت اصلى و غلبهء خشكى ، خدر اندر اطراف پديد آيد