منفذ اندر وى شود .
و منفذى ديگر از زهره بروده اثناعشرى گشادست و لختى صفرا بدين منفذ ، بدين روده فرود آيد و از وى بديگر رودها رود و ثفل را دفع كند و روده را از رطوبتهاء غليظ بشويد .
اندر بعضى مردمان زهره را اين دو منفذ بيش نيست ، و اندر بعضى منفذى كوچك از زهره اندر قعر معده گشاده و لختى صفرا بدين منفذ بمعده اندر آيد . و باشد كه اندر بعضى ، اين منفذ بزرگتر از آن منفذ باشد كه اندر روده گشادست و بدان سبب صفرا بمعده بيشتر آيد . و خداوند اين معده پيوسته از صفرا و تلخى دهان و تباه شدن غذا در معده او و از خشكى طبع و از غثيان به رنج باشد . و اين از بيماريها باشد كه آن را سوء هيئة الاعضاء الاليّه گويند .
هرگاه كه صفرا از زهره جذب نكند يا اگر جذب كند ، فزونى از وى بيرون نشود ، آفتها پديد آيد ، چنان كه اگر جذب نكند جگر آماس گيرد . و اگر صفرا اندر جگر عفن گردد ، تبهاء گرم تولد كند ، و اگر بيش از آن مقدار كه بايد باعضاء بول دفع كند ، ريشى و سوزش مثانه پديد آيد .
و اگر دفع آن ماده بعضوى ديگر افتد حمره و نمله اندر آن عضو پديد آيد ، و اگر در همه تن پراكنده شود يرقان پديد آيد و اگر بروده فرود آيد اسهال صفراوى و سحج پديد آيد ، باذن الله عز و جل .
باب دوازدهم از گفتار سيم از بخش اول اندر تشريح سپرز و احوال آن
همچنانكه زهره بالوعهء صفرا است ، سپرز بالوعهء سودا است . شكل او شكل زبانست و موضع او سوى چپ معده است ، بيشترين از وى اندر زير معده است . گوهر او گوشتى است متخلخل تا خلط سودا اندر ميان اجزاء او تواند بود . و رگها و شريانها بسيارست در وى تا بحرارت رگها و شريانها با سردى سودا برابرى كند و غشايى در وى پوشيدست تا او را بر شكل خويش نگاه دارد و او را حس دهد . بدين غشا او را با حجاب شركتى است .
و از يك سوى سپرز منفذى بقعر جگر پيوسته است ، آلت سپرز اندر جذب سودا از جگر و آلت جگر اندر دفع سودا آن منفذ است .
و از باطن سپرز منفذى ديگرست بمعده اندر گشادست و لختى سودا بدين منفذ بمعده برآيد و فم معده را خبر دهد و شهوت طعام را بجنباند .
هرگاه كه سپرز سودا جذب نكند ، اندر تن مردم بيماريهاى سودايى