قرط :
عرب برگ درخت « سلم » را « قرظ » گويند و به او پوست بپيرايند و گويند او درختى بزرگ است به مقدار درخت جوز و چوب او سخت بود و چون به آهن بريده شود به واسطهء صلابت جرم او آهن كند شود و چوب او سپيد باشد چون كهنه شود لون او سياه شود به شكل چوب آبنوس و برگ او از برگ درخت سيب خردتر باشد و دانهء او در غلافى باشد به شكل غلاف لوبيا و به دانهء او و برگ او پوست بپيرايند ، چنان كه به مازو بپيرايند و اهل مصر درخت او را « صنط » گويند و به هندى « به بول » گويند . ( صيدنه ص 544 ) . به ضم اول و فتح ثانى و كاء مهمله اسم مصرى حضفصه است . قرط به كسر اول و فتح ثانى اسم كراث البقل است و در مصر كراث المائده نامند . ( تحفه ص 304 ) . قرط نوعى از رطبه است كه در مصر مىكارند و ورق وى بزرگتر از ورق رطبه بود و چهار پايان مىخورند و فربه مىشوند . قرط اسم نوعى از كراث است كه معروف بود به كراث الماء و كراث البقول . ( اختيارات ص 346 ) .
قرع :
به لغت تازى « كدو » را « قرع » گويند و « دباء » نيز گويند و به سريانى « قرعا » گويند و به رومى « قولوقونثا » گويند . ( صيدنه ص 544 ) . دباء گويند به پارسى كدو گويند .
نيكوترين آن بود كه تازه و تر بود . ( اختيارات ص 340 ) .
قرفه :
از داروهاى معروف است و به هندى او را « تج » گويند و او پوست درختى است كه منبت او در بلاد هند بود و از درياى هند نيز بيرون آرند و محمد زكريا گويد قرفه پوست درختى است كه لون او سرخ باشد كه به سياهى زند . بوى و طعم او خوش بود و جرم او سخت باشد و به دارچينى ماند و رسايلى گويد نوعى از قرفه آن است كه جرم او نيك باشد و او را « قرفة الطيب » خوانند و يحيى گويد از جمله انواع او قرفه قرنفل نيكوتر است . ( صيدنه ص 542 ) .
قرنقل :
بعضى از قرنقل نر است و بعضى ماده و مادهء او آن است كه به هيأت خرد بود و ميوه نبات قرنقل به هيأت چهار سو بود و به غنچهء ناشكفته ماند و از انواع حبوب به دانهء