باب 2 - اندر شناختن حالهاى خون
- طبع خون گرم است و تر . هر خوردنى كه خورده شود آنوقت غذا گردد كه خون شود و غذاى راستين خونست و خورشها را غذا از بهر آن گويند كه اندر تن مردم خون خواهد شدن و باندامها خواهد رسيدن و تن از آن پرورده خواهد شدن و خون دو گونه است : يكى سخت سرخ باشد و اندكى سطبرى دارد و اين اندر جگر باشد و اندر رگها كه از جگر رسته است و بتازى آن را آورده گويند ؛ و گونه دوم سرخ باشد و درخشانتر و گرمتر و روانتر از آن باشد و اين اندر دل باشد و اندر رگها كه از دل رسته است و بدين سبب گرمتر باشد و بتازى آن رگها را شرائين گويند و يكى را شريان و خون طبيعى اندر سطبرى و تنكى معتدل باشد و سرخ و شيرين و خوشبوى باشد و چنين خون اندر جگر معتدل خيزد و از غذاهاى معتدل و اندر سالهاى كودكى بيشتر خيزد و اندر فصل بهار و از پس حركتهاى معتدل و از پس شاديها ؛ و منفعت خون آنست كه تن را پرورش دهد و اندامها از آن بيفزايد و اندر زمستان و سالهاى پيرى تن را گرم دارد و از حرارت او قوتهاى طبيعى و حيوانى يارى داشته باشد تا هر قوتى كار خويش را تمام كند و پوست را روشن كند و رنگ بشره و رنگ روى را سرخ كند .
و خون ناطبيعى دو گونه باشد :
يكى آن باشد كه مزاج او بگردد و بد شود چنان كه گرمتر باشد يا سردتر بىآنكه چيزى با وى بياميزد .
دوم آنكه صفراء فزونى يا سوداء فزونى يا بلغم فزونى با وى بياميزد و آن را تباه كند بدين سبب رنگ و بوى و مزهء آن بگردد . اگر با صفرا آميخته شود تلخ باشد و تنك و روشن و اگر با سودا آميخته شود ترش و سياه باشد و سطبر و اگر با بلغم آميخته شود سرخى آن كمتر كند يا مزهء شيرينى كمتر شده باشد يا هيچ مزه ندارد و اگر با بلغم حرارتى باشد شور شده باشد و سطبرتر باشد از خون طبيعى و كمرنگتر از همهء خونها باشد و اگر چنان باشد كه حرارتى ضعيفتر بر جزوى