ويلسان و برنگ و بنج و بوره * و پر اسياوشان و بان و زيره
( 383 )
نيايد چشم وى يك لخت بر هم * و گرچه بر هم افشاريش بستم
( 879 )
چو پيغمبر مهين مردمان بود * همه گيتى بمرده بايد اشمرد
( 4434 )
21 - به كار بردن كلمهء « سو » بمعنى « طرف ، بيرون » . و تركيباتى نظير « برسو » و « آنسو » به معنى « بيشتر و افزونتر » :
چو خواهى كش نگيرد درد و آماه * و خون مردمان سو كم كند راه
( 3003 )
چو بر پنج و چهل بر سو گذشت او * و ديوان جوانى بر نوشت او
( 359 )
بدينسان باشد او تا شصت بر سو * پس آنگه آيد از هر جاى آهو
( 363 )
كه روزى سى و چل بر سو گذارد * و تب چنگال زان كس برندارد
( 4152 )
و هركس از چهل آنسو گذشتست * برو فرّ جوانى در گذشتست
( 695 )
22 - استعمال فعل ماضى بجاى مضارع و مستقبل ؛ مانند : گشت بجاى « خواهد گشت » و به گشت بجاى « به خواهد گشت » و به بود بجاى « به بود » و بود بجاى « بود » و بود بجاى « بود ، باشد » :
بنفشه بايد و از مغز لكور * بدين مطبوخ حالش گشت بهتر
( 1997 )
بگو بشكاف از زيرش به نيشش * چو خون بيرون رود به گشت ريشش
( 3008 )