ز تخمِ باديان و لوز و ابهل * و تخمِ نانخواه و نيز سنبل
و تخمِ خربزه يك لخت بايد * بجز تخمِ كرسب « 1 » اين برنيايد
2165 كزين خوردش تمام از علّتش رَسْتْ * و نيز از بيم استسقا برون جَسْتْ
ب 79 گر آن كس را همى زخمى رسيدست * گر از پاى فرو زير اوفتيدست « 2 »
كزين دشوارش آيد بول بيرون * و گر بيرون نيايد جز همه خون
مر آن كس را بگو تا رگ گشايد * وز اقراصِ بزورش نيز بايد
به آتش گرم دارى روغنِ ورد * زهارش « 3 » را بمالى بشكند درد
گر استرخا « 4 » بود در مجرىِ بول * درين بسيار باشد لفظ با قول
2170 و ليكن ما بگفتستيم كوتاه * كه برگ و ساز باشد خود برو راه
بِدُهنِ ناردينَش گو همى مال * ز جندِ بيستر بِهْ گرددش حال
ز هر نوعى كه حبسِ بول بينى * همان بهتر كه باب « 5 » اندر ، نشينى
به آبِ كندرو جوشيده رطبه * كرنب و روينه و قرطم و حلبه
دگر پخته ضمادى بر زهارش * نهى خود زود بهتر شُوْدْ كارش
علاجِ قولنج كردن
2175 كسى كش علّتِ قولنج باشد * ز خشكى گر كسى را رنج باشد
گر از صفرا بود اين دردْ او را * ز لكور دارو بايد كرد او را
بنفشه بايد و از مغز لكور * گلاب نيك و لختى نيك شكّر
بوزنِ سى درمسنگ از شرابش * ببايد خورد و رَسْت او از عذابش
آ 80 دگر سقمونيا بايد درو كن * چنين دارو كه مىسازى نكو كن
2180 و گر او برنتابد نيز دارو * شرابى كن مرو را ز آبِ آلو
هامش
( 1 ) - كرسب : كرفس .
( 2 ) - اوفتيدست : نسخهء اصل ( افتيدست ) .
( 3 ) - زهار ؛ بكسر اول : حوالى آلت تناسلى مرد يا زن كه موى از آن رويد .
( 4 ) - استرخا : استرخاء ، سستى .
( 5 ) - باب : به آب ، در آب .