920 سعال « 1 » و تعب « 2 » دارد با حرارت * مرين كس را كنم نيكو اشارت
ازين مطبوخ بايد خورد هر روز * به وزن سى درم تا بُودْ پيروز
مطبوخ آخر
ز عنّاب و ز انجير و ز مويز * بنفش و سوس و سگپستان بود نيز
ب 33 نبات اندر به جوش « 3 » آبش برون آر * بگو هر روز مىخور زو به مقدار
و گرنه شربتى مطبوخ بگزين * كه صفرا را دهد آرام و تسكين
925 گر از سرما بود گو آرسپندان * طعامى كن بخور هر بامدادان
دگر شونيز گو ، دايم بينبوى « 4 » * به آب گرم گو ، سر را همى شوى
گر از خورشيد گرم آيد ز كامش * ز گرماوه « 5 » برآيد زود كامش
فرو بينى كنش دهنِ « 6 » بنفشه * و بر سر سركه و روغن هميشه
بينبويانش كافور و گلابا « 7 » * مگر كم شود زخم آفتابا
930 گرش مىزرد كاب آيد ز بينى * نشان بلغم آنجا مىبينى
ز كافورش بخورى « 8 » كن به آتش * ببندد زود زود آن آب ناخوش
دگر لختى « 9 » سبوس و سك عجين كن « 10 » * بسايه خشك كن پس دود زين كن
و گرنه مجمرى آتش بيفروز * برو بر سندروس علك مىسوز
فى الرّمد
كسى كز درد چشمش بىقرارست * بچشمش سرخرگها بىشمارست
هامش
( 1 ) - سعال : سرفه .
( 2 ) - تعب ؛ بفتح اول : خستگى .
( 3 ) - به جوش : بجوشان ، جوشيدن در اين كتاب اغلب در معنى متعدى آمده است .
( 4 ) - انبوييدن : انبويانيدن ، بوييدن .
( 5 ) - گرماوه : گرمابه .
( 6 ) - دهن ؛ بضم اول : روغن .
( 7 ) - گلابا آفتابا : الف در آخر هر دو مصراع الف اطلاق است .
( 8 ) - بخور ؛ بفتح اول : هر مادهء خوشبويى كه در آتش ريزند و بوى خوش دهد .
( 9 ) - لختى : به مقدار كم ، اندكى .
( 10 ) - عجين كردن : خمير كردن .