بطّ :
cise
( بطّ و « يبطّ » الدمل ) بطاّ : دمل را مىشكافد . « مبط » آنچه با چاقو يا وسيله حجامت و جز آن مىشكافند . ج : « مباط » است .
بلاليط :
ف : « بليطه » شيرينىهايى است كه انگشتى ، براى آسان خورده شدن كه ويژهى كودكان است . گمان مىرود كه واژه « تازى » نباشد ولى در ميان مردم به كار رفته است و اكنون به زبان كودكانه ليسك ( مصاصه ) گفته مىشود .
بنات نعش :
شش ستاره در دل آسمان ، چهارتاى آن ، چهار گوشى ساختهاند و دوتاى ديگر از يك گوشه به صورت مايل بسوى بالا رفتهاند كه شكل مجموعهى آن به مانند خرس است آن را دب اكبر گويند برخى نام دب اصغر را نيز بدان دادهاند در آسمان از خاور به باختر جابجا مىشوند و هنگام آشكار شدن آن در فصلهاى گوناگون ، متفاوت است .
( ذ ) : هفت اورنگ ، هفتورنگ ، هفت تخت ، چه اورنگ تخت نيز گويند ( برهان قاطع ) هفت ستاره كه عربان آن را بنات نعش گويند . هفت اورنگ كهين و هفت اورنگ مهين ( دهخدا )
تأريب :
تأرب و أستأرب : گره زد و آن را بست ، أربه : گره زد و خوب بست آن را محكمكارى كرد ، أربه : گرهاى كه خود هيچگاه باز نمىشود مگر آنكه بازش كنند . أربيه :
كشاله ران
( groin )
تدارج :
phasianidae
خواست رازى گونهاى از پرندگان است كه راه رفتن دراج و كبك نر و ماده و جز آن را دارند من در فرهنگنامههاى عربى واژهاى را برابر با آن نيافتم . درج درجا و درجا و درجانا : آهسته جلو رفتن ، پلهپله پيش رفتن .
تطويس :
Adorning ; embellishment
رنگآميزى سياه چيزى كه به سرخى و آبى گرايد .