اسباب آتشبازى در آنطرف آب ، كه مقابل « اردو » و « سراپرده » ايالت است ، ديده ، براى شب عيد مولود حضرت امير - صلوات الله و سلامه عليه - .
امروز ، نزديك غروب ، قاصد « پست » رسيد . كاغذهاى دو سه هفته ، كه عقب افتاده بود ، يكدفعه آورد . كار دو سه شبانهروز من درآمد . كاغذهاى زياد [ ى ] از دوستان و بستگان براى من رسيد ، كه از خواندن آنها واماندم ، تا چه به نوشتن جواب كاغذهاى « ايالتى » و « شخصى » برسد .
چهارشنبه ، 13 [ رجب 1315 ه . ق . ]
روز عيد مولود حضرت ولايتمآب - ص ع - تمام روز را ، بلكه شب را مشغول تحرير بودم .
ديشب هم ، آتشبازى خوبى در كنار « كرخه » ، مقابل سراپردهء « ايالت » نمودند .
چون « اعراب » اين « جريهء سادات » ، هيچ آتشبازى نديده بودند ، وقت رفتن « موشك » و « نارنجك » به هوا ، خيلى اظهار تعجب و قيلوقال مىكردند ؛ كه خيلى مايهء خنده بود . اين حالت « اعراب » در آتشبازى ، بيشتر تماشا داشت .
« سيد نعمه سيف السادات » و « ميرزا امير حمزه » ، پيشكار « شيخ خزعل خان » هم آمده ، به اردو ملحق شدند .
باران خوبى هم آمد .
پنجشنبه ، 14 [ رجب ] و جمعه 15 [ رجب 1315 ه . ق . ]
تا وقت ظهر ، اتصالا مشغول « تحريرات » پست بودم ، تا اينكه به اتمام رسانده ، قاصد پست را راه انداختم . « ميرزا حمزه » به ديدن آمد . مرد بااطلاع و سنا 40 متجاوز به نظر آمد . لباسش مثل لباس « اعراب » و ريش كمى هم دارد . فارسى [ را ] خوب حرف مىزند .
شنبه 16 [ رجب 1315 ه . ق . ]
طرف صبح ، هوا « مه » و « دومان » بود . بعد ، آفتاب خوبى شد . با ميرزا محمد على خان مستوفى » ، قدرى قدم زده ، به بازديد « ميرزا طاهر مستوفى » رفتيم .
ديشب ، مهتاب شب خوبى بود . اول شب ، ساعتى در چادر « مهدى خان فراشباشى » به صحبت حال مشغول بودم . بعد ، به چادر خود آمده ، « طاهر خان سرتيپ » تشريف آوردند [ و ] ساعتى هم با ايشان اوقات بهسر برده شد .